۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

عاشقی جرم قشنگیست




اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

دل من


دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

با توام ، با تو


با توام ، با تو ، خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با توام , با تو ، خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هرجا رفتم
جار زدم ؛
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
با توام ، با تو ، خدا
پس بیا ، این دل من ، مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت...

کاش می دانستی

کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ.
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت.
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند
خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم:
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به عقلم می گفت:
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید
عقل به آرامی گفت:
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
سینه فریاد کشید:
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده
چشمم برق می زد
اشک بر گونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم میكرد
دست بر هم میخورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنید
خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست کار هر روز من است
عقل پرسید :؟
دست خالی که بد است
کاشکی...
سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی !؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست!
چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

زندگي را به خاطر زيبايي اش


زندگي را به خاطر زيبايي اش و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم
من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
چگونه دلتنگيهايم را به تصوير بکشم
چگونه بگويم دوستت دارم
تا باور کني هميشه در قلب مني
من اگه توي دنيا دوتا اميد داشته باشم
اولي خداست و دومي تويي
بدون تو دنيا برام هيچ ارزشي نداره
با اين وجود از ته دل ميگويم
..

اي وجودي که وجودم زوجودت به وجود آمد قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود آمد

اینو میگم فقط برای تو


همه چيز را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سكوت ، سكوت را در شب ، شب را در بستر
و بستر را به خاطر انديشيدن به تو دوست دارم.
من عشق را در اميد، اميد را در تو و تو را در دل ،
و دل را در موقع تپيدن به خاطر تو دوست دارم!!!

و در یک کلمه پر معنا میگم

دوستت دارم

زندگي يعني عشق


كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .

كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد

وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد
در خواب نبود

كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي
و من فراموش مي كردم رايحه ي خوش با من بودنت را.

كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي
و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..

و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري
مرا ميان هر انچه ازمن به ياد مي اوري ، پيدا كني

افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم

اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا

کاش ميشد


کاش مي شد ذره اي از تو را بر نفيس ترين کاغذ دنيا نوشت.

کاش مي شد باور تو را در قاب خالي باري به هر جهت ، روياند.

کاش مي شد دستها را به رسم دعا بلند کرد و فقط عشق نوشيد.

کاش مي شد فقط من بودم و تو بودي و همه مردم دنيا و دشتهاي مهرباني

کاش مي شد که جنگ در انتظار ميداني براي خودنمايي مي پوسيد
و قصه ليلي هزاران باره تکرارمي شد.

کاش مي شد در بيغوله تنهايي زمين
کنار آتش شب نشيني هايمان قصه گويي بود که پيوسته
فقط از تو مي گفت ، فقط از تو مي گفت ، فقط از تو مي گفت

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

این دیوانگیست


این دیوانگیست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

این دیوانگیست ...

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم

این دیوانگیست ...

که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

این دیوانگیست ...

به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

کاش می دانستی


کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ.
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت.
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند
خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم:
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به عقلم می گفت:
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید
عقل به آرامی گفت:
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
سینه فریاد کشید:
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده
چشمم برق می زد
اشک بر گونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم میكرد
دست بر هم میخورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنید
خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست کار هر روز من است
عقل پرسید :؟
دست خالی که بد است
کاشکی...
سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی !؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست!
چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی


اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.


تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی


تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی .


امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!


شادی را فراموش نكن



شعرى از پابلو نرودا


۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

من از خدا خواستم


من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد

خدا گفت : نه

آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .
بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني


من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتي است

من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد

خدا گفت : نه

شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد.
شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد

خدا گفت : نه

من به تو برکت مي دهم
خوشبختي به خودت بستگي دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه

تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي

من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد

خدا گفت : نه

من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همانطور
که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي

امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

براي دنيا ممکن است تو فقط يک نفر باشي ولي براي يک نفر،
تو ممکن است به اندازۀ دنيا ارزش داشته باشي

داوري نکن تا داوري نشوي .
آنچه را رخ مي دهد درک کن و بدان که برکت خواهي يافت

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

زلال که باشی آسمان در تو پیداست...


پرسیدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟


با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

وبدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و
برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ،
كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ،
با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..


به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

پژمرده ام



به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم
باورم نمي شد
فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !
سالهاست که در تنهايي
پژمرده ام....
کاش امتحانش نمي کردم

اي آسمان



اي آسمان به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
داري خبر كه
شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم؟

دوستت دارم اما



دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد
دوستت دارم اما نه به
اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه
دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه
روز پژمرده مي شه
دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

تو....


ای بسته به تار و پودم
من لایق عشق تو نبودم

عشقی که نهفته در دلم بود
در راه محبت تو کم بود

در غرور اشک من همیشه یاد تو بود
در سکوت سینه فریاد تو بود

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

اگر عشق نبود



از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

فاصله


شاید آن روز که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینطور نوشت


هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

بیمار تو


بلبل صفت نیستم که بر هر شاخه ای غوغا کنم

شمعم و می سوزم و جان را فدایت می کنم

روزگاریست که من طالب رخسار توام

فکر من باش در این شهر گرفتار توام

گفته بودی طبیب دل بیمار منی

پس طبیب دل من باش که بیمار تو

من مي خواستم


من مي خواستم تو به من عادت نکني
من به تو عادت کردم
مي خواستم تو عاشقم نباشي
من عاشقت شدم
مي خواستم من برات مثل بقيه باشم
تو برام از همه مهم تر شدي
مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني
، من سکوت کردم
مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي
خودم تا حد توانم آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم
اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني
من به تو بدي کردم
مي خواستم بري دنبال زندگيت
اما تو همه ي زندگيــــم شدي

تنهایی


براي زندگي کردن کافيست که مرده باشي
با چشم هاي باز و نگاهي رو به آسمان
کافيست مرده باشي تا بفهمي معني شب گريه هاي
دخترک شب هاي بي ستاره يعني چه
بايد بفهمي خستگي چه طعمي را زير دندان هايم مي آورد
بايد بفهمي چرا تنهايي ؟
مينويسم که خوب نيستم
براي چيز هايي که شنيده ام بغض ميکنم
نفرتم را مي بلعم..اشک هايم را خاک ميکنم
هراسم نيست که لب هايت را وقت مستي ببوسم
هراسم نيست که سيگارم را از لب هاي تو بگيرم
هراسم نيست که ببازم همه داشته هايم را
من با تنهاييم خوبم..زنده ام..شادم
من با تنهاييم تنهايم
آسمان من آبستن ستاره هاي پرنور و صورتيست
شب هاي من پر از کلاغ هاي کاغذيست
روزهايم را با تنهاييم معني ميکنم
حرف هايم را زير دندان هايم ميجوم
من با تنهاييم عشق بازي ميکنم
تنهاييم را مي ستايم
روزهايي که گذشت و شب هايي که خيس از اشک
سحر شد..شايد پروانه شدن يک خيال بود
يک خيال ساده اما دوست داشتني
روزهاي من گذشت با تنهايي من گذشت
به دنبال يک هدف
گذشت و زمان حتي نفسي تازه نکرد
گذشت و ثانيه دويد
آمدم بگويم دست هايم را بگير
که ديدم رفته بود
قد کشيدم..
باز هم تنهايي قد کشيدم
همون روزي که توي کوچه ها با يه کوله رو دوشم زير بارون
شعر تنهايي و ميخوندم..قد کشيدم
ستاره باز هم چشمکي زد
خواستم بگويم :تنهايي من زيباست

به سرودی دل خوش می کنم


نه تک درختی می توانم بود

در خشکی کویر

و نه

پرنده ی تنهایی

در تنگی قفسی

و نه ترانه ی کوچکی

در خالی فضایی

من درختی هستم

که به عشق جنگلی روییده ام

پرنده ای هستم

که به شوق پرواز آمده ام

ترانه ای هستم

که به شور شنیدن زاده ام

در این برهوت

در سرزمینی که

با داغ هزار شعله ی زخم

مرا می سوزانند

به سرودی دل خوش می کنم

که گوش های غریب تو را بنوازد

مـی ترسم


من از حقیقت بی پایان ، از تصویری بی نشان ، از عشق یک آهو می ترسم!
من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی ، من از روح
سرگردان زندگی
از گریزان بودن یاران می ترسم
از صدای پای رهگذران می ترسم
از آنچه هستیم و هست می ترسم
از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم
از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک
مـی ترسم

زندگي کوتاهتر از اينه


Life is too short to wake up with regrets
زندگي کوتاهتر از اينه که با افسوس از خواب پاشي

Love the people who treat you right
اونائي رو که باهات رفتار خوبي رو دارن رو دوست داشته باش

Forget about the ones who don't
و بقيه رو فراموش کن

Believe everything happens for a reason
مطمئن باش هر چيزي که اتفاق مي افته يه دليلي داره

If you get a second chance, grab it with both hands
اگه شانس دوباره چيدا کردي، اونو دو دستي بچسب

If it changes your life, let it
اگه زندگيتو تغيير داد کاري باهاش نداشته باش

Nobody said life would be easy
هيشکي نگفته زندگي راحته

They just promised it would be worth it
فقط قول دادن که ارزشش رو داره

Friends are like balloons
دوستان مثل بادکنک ميمونن

Once you let them go, you can't get them back
اگه بزاري برن، نميتوني برشون گردوني

So I'm gonna tie you to my heart so I never lose you
پس من تو رو به قلبم گره ميزنم تا هيچوقت از دستت ندم

وقتی که



وقتی که می خواهم غمهایم را بپوشانم
لبخند می زنم و چه غم انگیز تر می شود درونم
وقتی که چندین نفر را به این لبخند دروغین گول می زنم


۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

باز امشب


باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است

آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد

های های دل دیوانه من پنهانی است

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد


گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

ميخواهم پياده شوم


می دانی دیشب ،در عمق تنهاییم

در سکوت پایان نا پذیر اتاقم دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازارد.

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد.

برای دلی که می دانست نباید دل ببندد اما بست

آخه چراااااااااااااااا؟

تازه جرات گفتنشم نداشت

دل اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی نکنه چی؟

واقعا می مردم وای از دست این غرور لعنتی دل که معشوق بودی

اما گناه او چیست؟

دلی که لحظه ی بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست

رفتی؟

خدا پشتو پناهت

فراموش کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

عاشقم کردی کاش خدا می خواست و عاشقم می شدی

خواستم زندگی کنم در را بستند

ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است

ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است

ميخواستم گريه کنم گفتند بهانه است

ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است

به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است

پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده شوم

شاید آن روز که سهراب نوشت



شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطور نوشت:

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست


بی تابم


آنقدر بی تابم
که حتی ثانیه ها برای دقیقه شدن
و دقیقه ها برای ساعت شدن
می دوند
هیچ کس، هیچ کس نمی داند
در این لحظات
در این لحظات دور از تو
چه حالی دارم


۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

دلم تنگ مي شود


من دلم تنگ مي شود
براي تو
براي هرآنچه که تکانم مي دهد
تـــــا تــامل خـــويش
بـــــــراي خاطراتمان
چيزهايي که تو، توهم مي خوانيشان
دلــم کــه تنـــگ مي شــود
پاي لحظه هاي خالي از تو
بــساط اشک پهن مي کــنم
گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم
صدايت را از امواج پراکنده ي زمان جمع مي کنم
پژواک صدايت بر ديوار ذهن مي کوبد
پر از آواز مي شوم از تو
مگرغير از اين است
که توهم هم وجود دارد
باشد
به خودم دروغ نمي گويم
اما به حقيقت دقايق پريشان عاشقي سوگند

دلم براي اين توهم تنگ مي شو
د

يكي بود يكي نبود


ما كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم
ما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند
و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند
اين حقيقت زندگي است
عجيب است ولي حقيقت دارد
اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست
مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و
در حال دعا هستي خدا ان جاست دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم

قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن
كاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت
تا كه روزي معشوق از دست نرود
ميداني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و
دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد
نميدانم چه رازيست

فراموش نكن

شايد سالها بعد در گذر جاده ها

بي تفاوت از كنار هم بگذريم

و

بگوييم:

آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود
بذار خيال كنم تو دلتنگيات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي

بيا با پاك ترين سلام عشق

آشتي كنيم

بيا با بنفشه هاي لب جوي

آشتي كنيم

بيا ازحسرت و غم ديگه باهم

حرف نزنيم

بيا برخنده ي اين صبح بهار

خنده كنيم
تو مالك تمام احساسم هستي
تمام عشقم
تمام احساس ناب دست نخورده ام
كه حاضر نيستم
حتي ذره اي از آن را
با هيچكس تقسيم كنم
با هيچكس
جز تو
نه
احساسم را با تو تقسيم نميكنم بلكه
آن را به تو تقديم ميكنم
تمام احساسم را
تمام عشقم را

من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند

افسوس كه قصه ي مادر بزرگ راست بود دوستان گروه عزیز ایران الایو

هميشه يكي بود يكي نبود

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

دلم برایت میسوزد


امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند
به تو فکر میکنم به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود
یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود
فراق از من نبود
این شکستن پیمان از تو بی وفا بود
چقدر ساده فریب میزنی
دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها
شاید در سایه پشت سر
روز انتقام عشق برایت میرسد
گمان نکن که آهم به دامنت گرفته
نه من هرگز نفرینی نمیکنم
این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد
نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها
برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق
توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود
آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد
بخششی برای جا گذاشتن همه قولها
همه حرفها همه پیمانهای شکسته
نیست بخششی برای خراب کردن
آرزوهای یک تنها نیست
من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش
اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز
دلم برایت میسوزد
من میخواستم بسازم باتو
اما تو مرا سوزاندی
دلم برایت میسوزد

حرفهای من و دل


نه کسی حال مرا میپرسد
نه کسی درد مرا میداند
همه با خنده زمن میگذرند
وکسی گوش نمیخواهد کرد
حرفهای من و دل
بسیار است
که نگفتن شاید بهترین درمان است

دوباره


دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.
تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و
جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم
و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند
و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و
کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد
وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و
من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و
دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

قاصدک


امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود.
صاف و پر ستاره.
قاصدکی آرام نگاهم را دزدید.
آن را گرفتم، نگاهش کردم.
دوستی داشتم که می‌گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی
و بعد در باد رهایش کنی حتما برآورده می‌شود!
او به قاصدک‌ها ایمان داشت.
باد با عجله دوید.
انگار باز دنبال کفش‌های قاصدک می‌گشت!
آهای قاصدک سر به هوا، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد؟؟
خواستم این بار برای یک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟
دست و پایش را گم کرد.

آرام گفت دوست دارم دستانم در دست‌های خورشید باشد. می‌دانی چرا؟
چون دست‌های او در دست خورشید است!!!
چه آرزوی نابی

از باد هم پرسیدم. سریع وزید و گفت
الان فقط می‌خواهم کفش‌های قاصدک را پیدا کنم

از آسمان پرسیدم. گفت
همیشه او به من نگاه کند

از ستاره پرسیدم. گفت
همیشه برایش چشمک بزنم. چون فقط ستاره‌ها هستند
که از چشمک زدنشان منظوری ندارند

از من پرسیدند.
گفتم
گفتم ...همیشه...همیشه شب باشد! آن هم یلدایی
راستی امشب می‌خواهم به صید ستارگان بروم.
پیغامی برای ماه نداری؟؟؟

اشک رازی است...
می دونی چرا وقتی گریه می کنی آروم می شی؟
چون اشکای گرمت قبل از این که از مجرای چشم سرازیر بشه
یک سری به قلبت می زنه.
بعد قلبت که داغه حرارتشو می ده به اشکات
و اشکات گرم می شن.
اونوقت اشکات سرماشونو می دن به قلبت.
این جوریه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

می خواهد مگر؟


اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم‌دار می خواهد مگر؟

با زبان بی‌زبانی بارها گفتی:"برو"!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود
خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

من تو را


من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد
و از من براي تو مهربان تر
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم
در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم
و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند
و ترانم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است
يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم
که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و
بي پروايي اولين نگاه من بتپد
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است ؟
آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟
نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود
روزهايي که تو را نمي بينم
به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد

مسافر


برتن داغ ديده ي جاده بوسه مي زند
رگبار قدم هاي مسافري قامت شکسته
و نگاهت چه پاره پاره چنگ مي زند ‏
بر گيسوان پر پيچ و تاب جاده
در الفباي ويرانگي واژه اي جز رفتن نمي يابي
و تو بي آن که ريزش برگ هاي درخت پاييزي نگاهم را بر سينه ي خاک وجودم ببيني
سينه ريز سکوت را بر گردنم آويختي
و لبانم را با نخ هايي به ضخامت غرورت بر هم دوختي
و مرا با زمزمه ي فريب ترانه اي مبهم، متهم کردي
چه مي توانم برايت انجام دهم؟!؟!‏
ولي امّا قفل شيشه ي زبانم با هجوم تگرگ لغت هاي بي دفاع، نشکست
و کلمات، رقص کنان از خاطرم پر کشيدند...‏
گذشته ام در سنگلاخ هاي کوي ذهنم
و در ترک هاي ديوار کاهگلي خاطرم گم مي شود
و آينده ام در بطن زمان انتظار تولد مي کشد.
انتظاري بس بيهوده!‏
و از حالم هيچ نپرس که محال است دريابي
نمي داني فرو رفتن چه زيباست‏
جاذبه اي است معصومانه و کودکانه
مرا وارهان، دستانم را رها کن
اگر درياچه ي زلال عشق در نگاهت باتلاق است
من حاضرم تا تولد ستاره ي مرگم در آن دست و پا زنم
فرو رفتن تقديم من باد

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

به او بگویید


به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته ، آهسته تر از
صدای بال پروانه ها
به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند ، بلند تر از
صدای پرواز کبوتران عاشق
به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی، چون فریاد دوستت دارم
نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد
فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند
پس بزار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم

خواب دیدن


یکبار خواب دیدن تو

به تمام عمر می ارزد

پس نگو

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست که قبول ندارم

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولی دل دریاست تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ... باشد

دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم

عزیز دل

نمی دونی


نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نويسم
شايد کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نميشه وصف کرد
باز هم برای تو می نويسم که اميد ديدار نگاهت منو زنده نگه می داره
تويی که شهد شيرين عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار ديگر زندگی رو از سر بگيرم
مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه ٬ تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر می کنی
مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سيرابم می کنی
اين همه شور و هيجان رو مديون صدای مهربون توام
تمام فصلها با وجود پاک تو زيبا و شيرينه
و بی تو زيباترين ها و تمام لحظاتم سرد و غمگينه
بمون تا برای هميشه با تو عاشق بمونم

کمی با من


کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن
تو را از شب جدا کردم
تو را از قصه اوردم
نمی شد با تو بد باشم
نمی شد از تو برگردم
کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن

ميخوام



ميخوام كه با هر نفسم بگم تويي هم نفسم
بغض تو رو داد بزنم بگم تويي هر نفسم
ميخوام بگم تو بهترين ستاره ي بخت مني
ميخوام بگم كه خواستمت , تموم دنياي مني
ميخوام كه هر شب واسه تو ستاره ها رو بشمرم
ماه و ستاره واسه چي هر چي تو گفتي بشمرم
ميخوام كه با برق نگا ت خورشيد وويرون بكنم
ميخوام كه با بغض صدات رعد و پريشون بكنم
مي خوام بگم عزيز من صبر و قرار من تويي
صبر و قرارتو منم عمر و نياز من تويي
ميخوام بگم دوست دارم تمام حرفام همينه
بگم فقط تو رو دارم تمام حرفام همينه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

گاهي كه دلم



گاهي كه دلم
به اندازه ي تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنــوز تورا دارم.

سفرم


سفرم به عمق چشم هايت هجرت غريبي بود ، عاشقانه بود

سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت ، سفري كه برنگشتم ، گم شدم توي نگاهت

يه دل ساده ي ساده كوله بار سفرم بود چشم تو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود

من همون لحظه اول آخر راه را ميديدم ، تپش عشق را توي رگهايم عاشقونه مي شنيدم

واي اگر همسفر ، بعد از اين در سفر ، بي تو من تنها باشم

تو شدي خون توي رگهايم ، من ديگه خودم نبودم ، براي نفس كشيدن حالا محتاج تو بودم

هنوز هم


هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست
هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست
هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست
هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است
هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم
شاید رهگذری مژده ای از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

غم


در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر میزند

نگاهي مي كني


نگاهي مي كني، ما رو

مگه عاشق نديدي، تو

يا شايد ديدي و

رسواترين عاشق نديدي، تو

يا ما مجنونيمو، خونه خرابي عالمي داره

يا عشقت مونده و دست از سر ما بر نمي داره

خداييش فرقي هم انگار نداره

يا اگه داره دل رسواي ما بند كرده و بازم گرفتاره

الهي دل خوشي باشه پناهت

گلاي رازقي تن پوش راهت

الهي خوش خبر باشه قناري

بخونه تا خروس خون چشم به راهت

صفاي ديدنت اي قصه نور

من و با خود ببر تا آخر دور

گلاي پيرهنت، ياس و اقاقي

بمونم منتظر، تا قصه باقي

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

كاش مي دانستي


كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي
پسری هست كه احساس تو را مي فهمد
پسری از تب عشق تو دلش مي گيرد
پسری از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

نگفته بودم



نگفته بودم!
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم

دیگر شعرم نمی آید


دیگر شعرم نمی آید
دیگر شاعران را زبان سخن نیست
حتی کاغذها از سفیدیشان دلتنگند
حتی جمله " دوستت دارم " عذاب وجدان دارد
...
...
...
دیگر صداقتی نیست تا بهانه سرودن باشد
منتظر مانده ام تا مرگ
می خواهم وجودم را ببلعد
تا روزی در زیر خروارها خاک
به خود بخندم

عشق تنها يک قصه است



در سطر اول ... تو از راه مي‌رسي و خاک بوي باران مي‌گيرد
در سطر دوم ... آفتاب مي‌شود و تو از درخت سبز ، سيب سرخ مي‌چيني
در سطر سوم ... زمين مي‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره مي‌بارد
در سطر چهارم ... تو دست‌‌هايت را به سوي مغرب دراز مي‌کني
در سطر پنجم ... همه چيز از ياد مي‌رود و من به نقطه‌ي پايان قصه خيره ‌مي‌مانم
.
.
و عشق آغاز ميشود


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

تو چرا

تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من

آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود

من جدا از تو نبودم به خدا در همه عمر

قبله گاه دل من جز دراین خانه نبود


فرصت بده

رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو

فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو

مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم

از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم

بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه

بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه

با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم

رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم

نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه

براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه

بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس

نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس

فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم

جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم

کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه

بدون همراهي تو شکستنم دم به دمه


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

فراموشم نکني


سردي وجودت را با پاييزغم من دور ريز
به شانه هايم تکيه کن
بگذار نغمه سبز بهار را در گوشهايت زمزمه کنم
مي دانم مي دانم که از پاييز بيزاري
امِّا من پاييز نيستم که آرزوهايت را به تاراج برم
با من از درد هايت سخن بگو
مي خواهم تورا بفهمم
مي خواهم تو شوم تا ديگر فراموشم نکني

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای



چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد.
چنان سوختم که آتش ،صحنه های پرشده ام را در خود فرو خورد.
چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد.
من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم.
من، مرگ را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم
و محو شودم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم
و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم
و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم.
می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم
و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم
و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.
نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند
تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با هم ترکیی شده اند
تا من را بسازند.
ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت.
راست میگفتند، من هنوز بچه ام.
چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم
و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم این امتداد، مرا به کجا خواهد کشاند
ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی.
چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.

دوستت دارم


عشق نمی پرسه تو کی هستی؟
عشق فقط میگه: تو ماله منی .
عشق نمی پرسه اهل کجایی؟
فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟
فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .
عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟
فقط میگه: همیشه با منی .
عشق نمی پرسه دوستم داری؟
فقط میگه: دوستت دارم

با تو تنها با تو

باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم
و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم
كه شايد روزي بخواني و شايد هم
اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت مي برد

مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم
و به ياد تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم
و تنها به عمق جاده ي ماه سفر مي كنم

بهترينم حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه محسوس نيست
اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس مي كنم
و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق
به درخشندگي گوهرهاي ناب محبت مي تاباند
چشمهاي تو وسعت آسمان حضور را به زندگي من مي بخشد

نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم
قصه ي عشق من و تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله داشته باشد
ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد مگر با مرگ

اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم
را با دستان گرم مهربانت پاك مي كردي
شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت
بر روي چهره ي خسته و تنهايم

حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام
سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم عشقت
درب اين قفس شكسته را باز مي كند
و مرغ اسير عشق را در آسمان زندگي من
و تو با سرافرازي به پرواز در مي آورد
و آن گاه
من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم

زندگي با تو در كنار تو
با كمال زيباي
عشق
آرامش
با تو تنها با تو

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

یک بوسه


یک بوسه می خوام یه بوسه جاودانه
یک بوسه از لبان تو، عاشقانه و مستانه
بوسه ای به رنگ باد
بوسه ای تا ابد جاودان در یاد
ای دریغا این همه عاشقی کردم
اما هرگز نچشیدم طعم بوسه را در جان
من به این ایمان دارم که عشق بی بوسه کامل نیست
می رود او روزی اما بر لبت اثری از حس گرم بوسه هویدا نیست
من از کرده خود پشیمانم
پس از من بشنو این سخن را
ببوس عاشقانه یارت را
ببوس عاشقانه عشقت را
به یاد می آورم آخرین عشقم را
گفتگوی میان ما چه دردناک و سوزان بود
هرگز ز خاطرم نخواهد رفت
از این غرور کاذب، تا ابد مانده ام تنها
من به او گفتم:
من برفم
تو خورشیدی
اگر بوسه دهی من را آب می شود جسمم می رود ز دست جانم
بوسه تو داغ و گرم
بوسه من اما سرد و یخ بسته
یخ آب می شود اما خورشید یخ نمی بندد
پس تا ابد بدرود پس تا ابد خداحافظ
چون بوسه از لبان تو هستی ام را می کند باطل


قشنگ یعنی چی ؟


نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
«چه سیب قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
-قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس

تو باشم

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

خدایا مرا دریاب که مبتلا یه عشقم


به خاطر روی زیبای تو بودکه نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بودکه دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بودکه حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بودکه پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بودکه عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بودکه حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بودفقط به خاطر تو

پاییز بهاریست که عاشق شده


پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
که با درد موافق شده است
تلخ عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

آواز باران


آواز باران تو را به فردا فرا می خواند
او خوب می داند تو نیز به فردا می نگری
آواز باران در گوشت زمزمه می کند که آرام و بی صدا از شب بگذری و به فردا برسی
او خوب می داند تو سکوت شب را نخواهی شکست تو به فردا می نگری
آواز باران تو را به بازی نور فراسوی ابرها می خواند
او زلال نگاهت را خوب می داند
آواز باران تو را به فردا و فرداهای بعد می خواند
او می داند که تو جز به فردا نمی نگری
پس با او بخوان
بخوان آواز باران را
آواز زندگی را
بخوان آواز بودن آواز زندگی راز جاودانگی را
آواز باران را...

باران عشق



وقتي مي بارد

سنگيني بار نگاهش را

بر صورتم حس مي کنم

قطرات عشق روي گونه ام ميريزد

ردپاي باران بر چهره ام نشسته

خيسي نرمي بر کف دستانم

گه دعا گونه برايش دراز گشته، لمس مي کنم

چشمانم را مي بندم

تا شويندگي بار سنگين غمم را حس کنم

باران عشق روي قلبم

زمهرير مرگ را آب مي کند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

زاغ سیاه


یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟
من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری
دقایق من با خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد
یادت می آید آنروز از نگاهم پی به راز درونم بردی
و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم چقدر ناشی یافتی؟
نگاههای منتظرم را یادت هست ؟
وقتی هر ازگاه با نگاه تو تلاقی می کرد ؟
یادت می آید چگونه از من رو بر می گرداندی که آلوده ی گناه نشوی ؟
چقد ردوست داشتم این بی توجهی عامدانه ات را
دقایق را به امید آمدنت امیدوارانه سپری می کردم
امروز فردا فردا و باز هم فردا... اما هرچه انتظار کشیدم نیامدی
یعنی تو نمی دانستی که من تو را دوست دارم؟
معنی نگاه منتظر را نمی فهمیدی؟ صدای تپش های قلبم را نمی شنیدی ؟
و رخساره ام که گلگون می شد و چشمانم که پر از برق محبت بود ؟
روزها سپری می شد و من در تنهایی خویش آرام آرام می شکستم
و هر بار که بر حسب تصادف به من بر می خوردی
روی از من برمی گرفتی
دیگر احساس کردم این نگاه که از دیدن من به زمین دوخته می شود
نگاههای شرمگین یک قلب عاشق نیست
دیگر رنگ شرم بر آن چهره نبود که شاید نگاهی بود پراز بی اعتنایی
با این مفهوم: برو و اینقدر به من نگاه نکن !
خیال نکن که می توانی با نگاهت فریبم دهی
خیال نکن که مهری به تو دارم . سعی نکن خودت را به من قالب کنی
اگر سر به زیر می افکنم از عشق نیست می خواهم دچار سو تفاهم نشوی!
و من چنین پنداشتم که تو مرا به سان کسی می پنداری
که آتش هوس در او شعله کشیده
و نفهمیدی که من شیفته ی دوست داشتن
و مهر ورزیدن به تو بودم
آنقدر خوشبخت کردن تو برایم مهم بود
که خوشبختی خودم را از یاد برده بودم
دانستم که از اول دچار سوء تفاهم بوده ام
نمی دانم، شاید آنقدر زیباو چشم نواز نبودم که اینگونه حقیر در نظرت آمدم
و چه رویاهای احمقانه ای ! که من وتو می توانیم ساعتها در کنار هم بخندیم و بخندیم و بخندیم
و بهشتی برای خود بسازیم در زمین مثل دو دوست صمیمی
شاید پنداشتی که من در حسرت تو خواهم مرد
یا به پای تو خواهم سوخت
اما چنین نشد من هم تو را رها کردم
بی هیچ احساس نیازی . سبکبال و بی پروا
رها شو و پرواز کن به دنبال بلبل زیبایت
شاید این زاغ سیاه دیگر شیفته ی پرندگان خوش آوازو دلفریب باغ نشود

و به انتظار زاغ سیاه تنهایی به سان خودش بماند
که زاغها هم پرنده اند

پروازمان


با تو دیگر مرا ترسی از تاریکی نیست
وقتی دست هایت را دارم
و نفس هایت من را نوید زندگی می دهد
و عشق با شکوه ترین واژه برای بیان این احساس است
تا رهایی فاصله ای نیست...
ببین!
عشق ِ من!
لحظه ی پروازمان نزدیک است



دوستت دارم


آن زمان که نگاه تو در من خيره می شد
و نگاهت از مردمک چشمم می گذشت
و به تمامی وجودم جاری می شد
تو را در همه جای بدنم حس می کردم
همه جا، نه تنها در دلم
نه تنها در انتهای تنهاييم
که در همه ی گوشه ها تو را حس می کردم
و انگار که خوشبختی برايم معنی تازه می شد

به اين خيال که تو گمشده ات را يافتی
در وجود من!
اگر خاموشی اما نگاهت گوياست
چه نيازی "به دوستت دارم"

همان نگاه خاموش
عاشقانه ترين عبارت هاست

و نگاهت به لبانم
همين حکايت بود

گويی که کلامم برايت آيه های رحمت است
و مايه آرامش قلبت
و من چقدر دوست داشتم بگويم "دوستت دارم"
اما عمق همين نگاه
مفسر اين کلام عاشقانه بود
از انبوه واژه های تو در تو

و ديگر
چه نيازی "به دوستت دارم"
نگاهت و کلامم پر بود از عطر و بوی نياز

دوری و دوستی


در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم
اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود
بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد
بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد
رگبار بی امان... خاتون!
دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)
نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)
و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!
دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواستم زندگی را زلال بنویسم!
می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!
شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو
در تنگنای گریز و گلوله
می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!
می خواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکان دبستان ستاره گفت
جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!
آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

دعا كردم


شبي از پشت يك تنهايي نمناك وباراني

تورابالهجه گلهاي نيلوفرصداكردم،

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگت آرزوهايت دعاكردم،

پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس
توراازبين گلهايي كه درتنهاييم روييدندباحسرت جداكردم.

وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي
ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تورادردشتي ازتنهايي
وحسرت رهاكردم.

اين بوداخرين حرفت ورفتي...!

ومن بعدازعبورتلخ وغمگينت..

چشمهايم رابه روي اشكي ازجنس غروب ساكت ونارنجي خورشيدواكردم.

نمي دانم چرارفتي...!

نمي دانم چرا؟

شايدخطاكردم وتوبي آنكه فكرغربت چشمان من باشي،

نمي دانم كجا؟

تاكي...؟

براي چه...؟

ولي رفتي وبعداز رفتنت بران چه معصومانه مي باريد
وبعدار رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت،

وبعداز رفتنت رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد.

وگنجشكي كه هرروز ازكنار پنجره بامهرباني دانه برمي داشت
تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد.

وبعدازرفتنت ،آسمان چشمهايم خيس باران بود،

وبعدازرفتنت انگاركسي حس كرد،

من بي توتمام هستيم ازدست خواهدرفت،

كسي حس كردمن بي توهزاران باردرلحظه خواهم مرد،

وبعدازرفتنت دريا چه بغضي كرد.

كسي فهميدتونام مراازيادخواهي برد.

ومن باآنكه مي دانم توهرگزيادمراباعبورخودنخوا هي برد.

هنوزآشفته چشمان زيباي توام،برگرد برگرد...

برگردوببين كه سرنوشت انتظارمن چه خواهدشد.

وبعدازاين همه طوفان ووهم وپرسش وترديد
كسي ازپشت قاب پنجره آرام وزيباگفت:

تو هم درپاسخ اين بي وفايي ها بگوكه
درراه عشق وانتخاب آن خطاكردم،

ومن درحالتي مابين اشك وحسرت وترديد،

كنارانتظاري كه بدون پاسخ وسرداست،درامواج پاييزي ترين ويراني يك دل،

ميان غصه اي ازجنس بغض كوچك يك ابر،

نمي دانم چرا؟

شايد به رسم وعادت پروانگي مان باز براي شادي
وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...

به هميشه سنگ صبورم

درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي

اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم
به خاطر خواهم داشت

آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران
چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را
برايم به ضيافت بخوان
تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

ای عشق جاودانه ام


ای عشق جاودانه ام ، تویی تنها بهانه برای زندگی کردن،

تویی یک شعر تازه ، از کتاب عاشقانه ، زیباترین شعر ، قشنگترین کلام!

پس میخوانم تو را برای تو ، برای تو که برایم بهترینی عزیزم !

ای شعر عاشقانه ام ، تویی تنها کلام صادقانه ام

که از تو میخوانم با شور و شوقی عاشقانه!

چقدر این زندگی با تو زیباست ، عشق با تو بی همتا ست !

هر چه از خوبیهای تو مینویسم ، هنوز چند خطی را باید آخر صفحه دفتر عشق

خالی گذاشت، تو آنقدر خوبی که صفحات زندگی همه از مهربانی های تو پر شده !

ای عشق همیشگی ام ، با من بمان، تویی همه زندگی ام!

راه نفس گیریست ، اما من جای تو نیز نفس خواهم کشید،

راه دشورایست، اما من جای تو نیز سختی خواهم کشید،

تو فقط پا به پای من بیا که به آخر خط برسیم ، آخر خط این انتظار رسیدن ،

برای در آغوش کشیدن ،و بوسه زدن بر روی گونه های تو،

آنگاه که دستانت در دستان من است! آری این آخر خط است!!

این احساس من است از روزهای شیرین با تو بودن ،

احساسیست جاودانه برای یک عمر دیوانگی !

من که افتخار میکنم از اینکه با توام ، تو را لایق میدانم

از اینکه عاشق تو ام ، تو را دوست دارم زیرا تو لایق منی ،

تو فرشته ای ،خدا تو را به من داده ، برای ، همیشه ماندن ،

همیشه نفس کشیدن و با عشق تو مردن !

دوستت دارم ای عشق جاودانه ام!