آن زمان که نگاه تو در من خيره می شد
و نگاهت از مردمک چشمم می گذشت
و به تمامی وجودم جاری می شد
تو را در همه جای بدنم حس می کردم
همه جا، نه تنها در دلم
نه تنها در انتهای تنهاييم
که در همه ی گوشه ها تو را حس می کردم
و انگار که خوشبختی برايم معنی تازه می شد
به اين خيال که تو گمشده ات را يافتی
در وجود من!
اگر خاموشی اما نگاهت گوياست
چه نيازی "به دوستت دارم"
همان نگاه خاموش
عاشقانه ترين عبارت هاست
و نگاهت به لبانم
همين حکايت بود
گويی که کلامم برايت آيه های رحمت است
و مايه آرامش قلبت
و من چقدر دوست داشتم بگويم "دوستت دارم"
اما عمق همين نگاه
مفسر اين کلام عاشقانه بود
از انبوه واژه های تو در تو
و ديگر
چه نيازی "به دوستت دارم"
نگاهت و کلامم پر بود از عطر و بوی نياز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر