۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

ميخواهم پياده شوم


می دانی دیشب ،در عمق تنهاییم

در سکوت پایان نا پذیر اتاقم دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازارد.

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد.

برای دلی که می دانست نباید دل ببندد اما بست

آخه چراااااااااااااااا؟

تازه جرات گفتنشم نداشت

دل اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی نکنه چی؟

واقعا می مردم وای از دست این غرور لعنتی دل که معشوق بودی

اما گناه او چیست؟

دلی که لحظه ی بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست

رفتی؟

خدا پشتو پناهت

فراموش کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

عاشقم کردی کاش خدا می خواست و عاشقم می شدی

خواستم زندگی کنم در را بستند

ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است

ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است

ميخواستم گريه کنم گفتند بهانه است

ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است

به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است

پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده شوم

شاید آن روز که سهراب نوشت



شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطور نوشت:

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست


بی تابم


آنقدر بی تابم
که حتی ثانیه ها برای دقیقه شدن
و دقیقه ها برای ساعت شدن
می دوند
هیچ کس، هیچ کس نمی داند
در این لحظات
در این لحظات دور از تو
چه حالی دارم


۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

دلم تنگ مي شود


من دلم تنگ مي شود
براي تو
براي هرآنچه که تکانم مي دهد
تـــــا تــامل خـــويش
بـــــــراي خاطراتمان
چيزهايي که تو، توهم مي خوانيشان
دلــم کــه تنـــگ مي شــود
پاي لحظه هاي خالي از تو
بــساط اشک پهن مي کــنم
گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم
صدايت را از امواج پراکنده ي زمان جمع مي کنم
پژواک صدايت بر ديوار ذهن مي کوبد
پر از آواز مي شوم از تو
مگرغير از اين است
که توهم هم وجود دارد
باشد
به خودم دروغ نمي گويم
اما به حقيقت دقايق پريشان عاشقي سوگند

دلم براي اين توهم تنگ مي شو
د

يكي بود يكي نبود


ما كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم
ما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند
و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند
اين حقيقت زندگي است
عجيب است ولي حقيقت دارد
اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست
مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و
در حال دعا هستي خدا ان جاست دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم

قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن
كاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت
تا كه روزي معشوق از دست نرود
ميداني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و
دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد
نميدانم چه رازيست

فراموش نكن

شايد سالها بعد در گذر جاده ها

بي تفاوت از كنار هم بگذريم

و

بگوييم:

آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود
بذار خيال كنم تو دلتنگيات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي

بيا با پاك ترين سلام عشق

آشتي كنيم

بيا با بنفشه هاي لب جوي

آشتي كنيم

بيا ازحسرت و غم ديگه باهم

حرف نزنيم

بيا برخنده ي اين صبح بهار

خنده كنيم
تو مالك تمام احساسم هستي
تمام عشقم
تمام احساس ناب دست نخورده ام
كه حاضر نيستم
حتي ذره اي از آن را
با هيچكس تقسيم كنم
با هيچكس
جز تو
نه
احساسم را با تو تقسيم نميكنم بلكه
آن را به تو تقديم ميكنم
تمام احساسم را
تمام عشقم را

من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند

افسوس كه قصه ي مادر بزرگ راست بود دوستان گروه عزیز ایران الایو

هميشه يكي بود يكي نبود

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

دلم برایت میسوزد


امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند
به تو فکر میکنم به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود
یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود
فراق از من نبود
این شکستن پیمان از تو بی وفا بود
چقدر ساده فریب میزنی
دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها
شاید در سایه پشت سر
روز انتقام عشق برایت میرسد
گمان نکن که آهم به دامنت گرفته
نه من هرگز نفرینی نمیکنم
این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد
نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها
برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق
توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود
آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد
بخششی برای جا گذاشتن همه قولها
همه حرفها همه پیمانهای شکسته
نیست بخششی برای خراب کردن
آرزوهای یک تنها نیست
من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش
اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز
دلم برایت میسوزد
من میخواستم بسازم باتو
اما تو مرا سوزاندی
دلم برایت میسوزد

حرفهای من و دل


نه کسی حال مرا میپرسد
نه کسی درد مرا میداند
همه با خنده زمن میگذرند
وکسی گوش نمیخواهد کرد
حرفهای من و دل
بسیار است
که نگفتن شاید بهترین درمان است

دوباره


دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.
تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و
جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم
و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند
و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و
کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد
وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و
من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و
دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

قاصدک


امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود.
صاف و پر ستاره.
قاصدکی آرام نگاهم را دزدید.
آن را گرفتم، نگاهش کردم.
دوستی داشتم که می‌گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی
و بعد در باد رهایش کنی حتما برآورده می‌شود!
او به قاصدک‌ها ایمان داشت.
باد با عجله دوید.
انگار باز دنبال کفش‌های قاصدک می‌گشت!
آهای قاصدک سر به هوا، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد؟؟
خواستم این بار برای یک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟
دست و پایش را گم کرد.

آرام گفت دوست دارم دستانم در دست‌های خورشید باشد. می‌دانی چرا؟
چون دست‌های او در دست خورشید است!!!
چه آرزوی نابی

از باد هم پرسیدم. سریع وزید و گفت
الان فقط می‌خواهم کفش‌های قاصدک را پیدا کنم

از آسمان پرسیدم. گفت
همیشه او به من نگاه کند

از ستاره پرسیدم. گفت
همیشه برایش چشمک بزنم. چون فقط ستاره‌ها هستند
که از چشمک زدنشان منظوری ندارند

از من پرسیدند.
گفتم
گفتم ...همیشه...همیشه شب باشد! آن هم یلدایی
راستی امشب می‌خواهم به صید ستارگان بروم.
پیغامی برای ماه نداری؟؟؟

اشک رازی است...
می دونی چرا وقتی گریه می کنی آروم می شی؟
چون اشکای گرمت قبل از این که از مجرای چشم سرازیر بشه
یک سری به قلبت می زنه.
بعد قلبت که داغه حرارتشو می ده به اشکات
و اشکات گرم می شن.
اونوقت اشکات سرماشونو می دن به قلبت.
این جوریه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم