۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

دعا كردم


شبي از پشت يك تنهايي نمناك وباراني

تورابالهجه گلهاي نيلوفرصداكردم،

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگت آرزوهايت دعاكردم،

پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس
توراازبين گلهايي كه درتنهاييم روييدندباحسرت جداكردم.

وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي
ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تورادردشتي ازتنهايي
وحسرت رهاكردم.

اين بوداخرين حرفت ورفتي...!

ومن بعدازعبورتلخ وغمگينت..

چشمهايم رابه روي اشكي ازجنس غروب ساكت ونارنجي خورشيدواكردم.

نمي دانم چرارفتي...!

نمي دانم چرا؟

شايدخطاكردم وتوبي آنكه فكرغربت چشمان من باشي،

نمي دانم كجا؟

تاكي...؟

براي چه...؟

ولي رفتي وبعداز رفتنت بران چه معصومانه مي باريد
وبعدار رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت،

وبعداز رفتنت رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد.

وگنجشكي كه هرروز ازكنار پنجره بامهرباني دانه برمي داشت
تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد.

وبعدازرفتنت ،آسمان چشمهايم خيس باران بود،

وبعدازرفتنت انگاركسي حس كرد،

من بي توتمام هستيم ازدست خواهدرفت،

كسي حس كردمن بي توهزاران باردرلحظه خواهم مرد،

وبعدازرفتنت دريا چه بغضي كرد.

كسي فهميدتونام مراازيادخواهي برد.

ومن باآنكه مي دانم توهرگزيادمراباعبورخودنخوا هي برد.

هنوزآشفته چشمان زيباي توام،برگرد برگرد...

برگردوببين كه سرنوشت انتظارمن چه خواهدشد.

وبعدازاين همه طوفان ووهم وپرسش وترديد
كسي ازپشت قاب پنجره آرام وزيباگفت:

تو هم درپاسخ اين بي وفايي ها بگوكه
درراه عشق وانتخاب آن خطاكردم،

ومن درحالتي مابين اشك وحسرت وترديد،

كنارانتظاري كه بدون پاسخ وسرداست،درامواج پاييزي ترين ويراني يك دل،

ميان غصه اي ازجنس بغض كوچك يك ابر،

نمي دانم چرا؟

شايد به رسم وعادت پروانگي مان باز براي شادي
وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...

به هميشه سنگ صبورم

درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي

اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم
به خاطر خواهم داشت

آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران
چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را
برايم به ضيافت بخوان
تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

ای عشق جاودانه ام


ای عشق جاودانه ام ، تویی تنها بهانه برای زندگی کردن،

تویی یک شعر تازه ، از کتاب عاشقانه ، زیباترین شعر ، قشنگترین کلام!

پس میخوانم تو را برای تو ، برای تو که برایم بهترینی عزیزم !

ای شعر عاشقانه ام ، تویی تنها کلام صادقانه ام

که از تو میخوانم با شور و شوقی عاشقانه!

چقدر این زندگی با تو زیباست ، عشق با تو بی همتا ست !

هر چه از خوبیهای تو مینویسم ، هنوز چند خطی را باید آخر صفحه دفتر عشق

خالی گذاشت، تو آنقدر خوبی که صفحات زندگی همه از مهربانی های تو پر شده !

ای عشق همیشگی ام ، با من بمان، تویی همه زندگی ام!

راه نفس گیریست ، اما من جای تو نیز نفس خواهم کشید،

راه دشورایست، اما من جای تو نیز سختی خواهم کشید،

تو فقط پا به پای من بیا که به آخر خط برسیم ، آخر خط این انتظار رسیدن ،

برای در آغوش کشیدن ،و بوسه زدن بر روی گونه های تو،

آنگاه که دستانت در دستان من است! آری این آخر خط است!!

این احساس من است از روزهای شیرین با تو بودن ،

احساسیست جاودانه برای یک عمر دیوانگی !

من که افتخار میکنم از اینکه با توام ، تو را لایق میدانم

از اینکه عاشق تو ام ، تو را دوست دارم زیرا تو لایق منی ،

تو فرشته ای ،خدا تو را به من داده ، برای ، همیشه ماندن ،

همیشه نفس کشیدن و با عشق تو مردن !

دوستت دارم ای عشق جاودانه ام!

هق هق قلبت


آن هنگام دلشوره هایم تسکین یافت
که گوشهایم
پاسبان هق هق قلبت بود
و طبل هایی در سینه ات
زیباترین سرود باران را می خواند .

در خراب آباد دل


در خراب آباد دل بسي زيستم و با هر جام صبوحي او
در صحنه زندگي مست شدم و مجنون نگاهش شدم .
اسير كلامش شدم با نامش خود را تسلي دادم با
يادش ماه و خورشيد را به يكديگر رساندم
اما او چون غزالي كه از صياد گريزان است
همواره از يادم گريزان است
با چشمانم برايش كمند مي افكنم
اما اين غزال بر باد سوار است و من نشسته برخاك .
او هم آغوش افلاك من هم جوار خار دربر دلدار .

در ساحل زيباي دلم كلبه اي ساختم حقيرانه
و در وراي ذهنم حصاري ساختم تا دست
تطاولگر زمانه ياد ش را از من به يغما نبرد .
در دالان هاي خيال شمعي برافروختم
تا سيرت زيبايش بر من متجلي شود .

زورق گمگشته من در طوفان بي تو دوام نمي آورد .
بادبانهايش تكه پاره تنش شكسته است .
ليكن نمي خواهم تنها يادگارت هم
در کشاکش ابرهاي لجوج فراموشي فنا شود

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

به دنبال خدا نگرد



به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي
و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه
هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد
آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟




داستان عشق

آن روزها مست بودم...مست از يار...مست از عشق...مست نه از چشماني

زيبا كه از نگاهي زيبا...مست از طراوت دستاني كه عاشقانه در دستانم
مي فشردم...مست از صدايي كه دايه ي حس شاعرانه ام بود...مست از
ديوانه اي كه ديوانه وار مي پرستيدمش
مست از نامي كه بر سر در قلبم
حك شده بود...مست از بويي كه كريمانه مشامم را نوازش مي كرد
مست از سويي كه قبله ي مناجاتم بود...مست از اويي كه همسفر جاده هاي
تنهايي ام بود

اما آن شب كه خماري عشق خواب را از چشمانم ربوده بود
و همچون ديوانگان زير باران ((دوستت دارم)) را فرياد ميزدم
ساقي به ميعادگاه نيامد...نيامد و

مرا با كوله باري از محبت تنها گذاشت
او رفت و دست از سر این مست بر بست
ولي چشمان من همچنان به انتهاي جاده خيره ماندند

بغض گلويم را ميفشرد و چشمانم با ابر هاي تيره هم آوا مي شدند
ولي هيچكس اشك هايم را زير باران نديد

و هيچكس فرياد مرا از پس صاعقه هاي بي رحم نشنيد
چقدر من و اشك هايم غريبيم

آری من مست بودم...مست از کسی که کس ناکسان شد و بی کسم کرد

و اين است انتهاي داستان عشق


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

هر گز عاشق مشو

ايمانت را دوباره بکاو

چيزي جا مانده است

ايمانت را دوباره بساز

اشتباهي شده است

بجو، بگرد، بکاو

نه اندرون گنجه را

نه اعماق جيبت را

بکاو اندرون قلبت را

اري ، اشتباهي شده است

تکاندني دوباره مي خواهيم

چيزي جا مانده است

ايا معجزه مي خواهي؟

پس ايمانت را محکم کن

مي پرسي چگونه؟!

عاشق شو

اري ، اما چگونه؟!

بچه شو
براي عاشق بودن

مي بايد بچه بودن

بچه شدن ، بچه ماندن

اما عاشقي بچه بازي نيست

عاشقي کار هر مرد و نامردي نيست

عاشقي از خود گذشتن مي خواهد

بال پرواز دراوردن

چونان قاصدک گرد جهان گرديدن مي خواهد

عاشقي وارستگي ، ني وابستگي ، مي خواهد

عاشقي راستي ، پاکي ، سادگي مي خواهد

عاشقي بچگي مي خواهد

عاشقي عزم رفتن و رفتن

حتي گر به مقصد نرسيدن مي خواهد

اري مي دانم ، عاشقي سخت است

پس چون نداري تن رنج ديدن و قلب رنجيدن

ترا پند مي دهم نازنينم:

هرگز عاشق مشو

عاشقي رنج است

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

دوست داشتن



هیچ میدانی دوست داشتن از عشق برتر است

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است

و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد
دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد

عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای مشابهی متجلی میشود و
دارای صفات حالات و مظاهر مشترکی است

اما دوست داشتن در هر روحی جلوهای خاص خویش دارد و
از روح رنگ میگیرد و چون روحها برخلاف

غریزهها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطر ویژهای خویش دارد
میتوان گفت که به شمارهی هر روحی دوست داشتنی هست

عشق با شناسنامه بیارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میکند

اما دوست داشتن در ورای سن و مزاج زندگی میکند و
بر آشیانهی بلندش روز و روزگار را دستی نیست

امید

بر پا بدار زندگی را

امید بده حرفها را

دلم می گیرد

آرام کن وجودم را

به انتظار باران می نشینم

آغاز کن وجودم را

ای آشنا

ای گمگشته من
امید من

فردای من

آغاز کن زندگی را


۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

گفتی

گفتی که به احترامدل باران باش

باران شدم به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن

من همچو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و زدوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت باریدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لحن بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

سکوت

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

این دل مرا


تا به کجا می برد این دل مرا
سوی فنا می برد این دل مرا

بین که چه سان جانب دشت جنون
بی سروپا می برد این دل مرا

از حرم خاصه اسرار خویش
تا به سما می برد این دل مرا

مطرب چنگی به مقامات وصف
کرده ندا می برد این دل مرا

در طلب حضرت سلطان عشق
تحت لواء می برد این دل مرا

فاش و عیان گفت سخن بیقرار
سوی فنا می برد این دل مرا


هیچ کس در نمی یابد

زیبایی عشق


زیبایی عشق به سکوت است... نه فریاد

زیبایی عشق به تحمل است... نه خرد شدن و فرو ریختن

عشق خیالی است، که اگه به واقعیت برسد تمام است

و شیرینی خودش را از دست میده

عشق یه کویره که عاشق تشنه

با رویای سراب معشوق، قدم به جلو میزاره

نگاه عشق امید به رسیدن واز ترس نرسیدن است


۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

قصه ها

من امشب با تو ای محبوب: ای دلدار از دل قصه ها دارم
در این سرا غمگین تر از من قصه گویی نیست
تو هر گز قصه ی غم را نمی دانی.... سرودم را نمی خوانی
ولی من قصه گوی شهر اندوهم؛ دلِ من جدول فریاد های واپسین است
صدایم در سکوت سرد تنهایی خروشان، تا به عرش کبریایی می رود
اما صدایی در جوابش بر نمی گردد
و قلبم زیر یخبندان سرد یک شب قطبی چنان می نالد
از اندوه که کهسار از غمش سر در گریبان است
دل من، در نهیب تلخ این دنیای بد فرجام به تنهایی سرود مرگ می خواند
سرودِ سرد خداحافظ دل من سخت تنهاست
دل من در درون شط آلودگی ها سخت بی تاب است ولی
تو هرگز حرفم را نمی فهمی ، نمی دانی



فریاد


به آهنگ دل من می نوازی، نی بزن ای چوپان
که من با یک جهان افسردگی؛ سوزی به جان دارم
و داغ صد حسرت نهان در سینه تنگم
لبم خاموش، دلم کانون فریاد است
بزن چوپان دلم تنگ است.طنین نغمه هایت می نوازد
تارِ جانم را، بخوان... فریاد کن
با نغمه های سینه سوز خویش
از من یاد کن تو می دانی که صحرا بستر من گشته ؟
ودیگر میان شوره زارآرزوها بوته ی شوقی نمی روید ؟
تو می دانی که مرغان سخنگو لب فرو بستند؟
تو می دانی که صیادان زهرسو درکمین هستند؟
بزن چوپان دلم تنگ است
لبم خاموش، قفلی بر دولب دارم
نه مهری بر زبان دارم؛ دریغ از بیم، دریغ از بیم صیادی
که باشد در کمین
من به راهم دام ها گسترده می ترسم من، ای چوپان
سکوت من که همچون کوه سنگین است
از بیم قفس است خوشا به حال تو ای چوپان
مرا هم شوق فریاد است گر فریاد رس باشد

مدارا


بيا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقي پرسي بدان دلتنگ آن هستم
بيا با من مدارا کن که من غمگين و دل خستم
اگر از درد من پزسي بدان لب را فرو بستم
مجنونم ومستم به پاي تو نشستم
آخر ز بديهات بيچاره شکستم
بيا از غم شکايت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلي پرسي بدان نازک دلي خستم
بيا از درد حکايت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسي بدان مرهم بران بستم
مجنونم ومستم به پاي تو نشستم
آخر ز بديهات بيچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسي بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسي بدان از دام تو جستم
مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هشيار شدم آخر از دام تو جستم



۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو



سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

زندگی را در خود منعکس کن


ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن

همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن


آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است

عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است


عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است

وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد


عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است

عشق به هیچ کس تکیه ندارد


آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود

البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست


عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق

اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود


اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد

ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست


نفرت عشق وارونه است

در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود


عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد

عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند


در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود

در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد



و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها

ماه و خورشید و ستاره ها


پاره ای از وجود آدمی میشوند

عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی


مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن

غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو


وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار

وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو


اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند

به چیزی برچسب نچسبان



یاد بگیر سازی را بنوازی

آدم ها را ببین و با آنها در آمیز


هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد

از آدم ها یاد بگیر... نترس


هستی تو را به شیوه های گوناگون حمایت میکند

اعتماد کن


اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند

نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند


عشق به خودی خود کامل است

نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست


میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است

دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم


همه دایره ها کامل اند

اگر کامل نیستند دایره نیستند


کمال ذاتی عشق نیز هست



تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی

تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

خدا




يك شبي مجنون نمازش را شكست ، بي وضو در كوچه ي ليلا نشست ،

عشق آن شب مست مستش كرده بود ، گفت : يارب از چه خوارم كرده اي

بر صليب عشق دارم كرده اي ، خسته ام ازين عشق ، دل خونم نكن

منكه مجنونم ، تو مجنونم نكن ، مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم !!

خدا گفت : اي ديوانه ، ليلايت منم ، در رگت پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي ، من كنارت بودم و نشناختي ؟

عشق يعني چه؟


عشق يعني عرفان.
يعني هستي.
يعني از خودخواهي گريختن وبه ديگران انديشيدن

عشق يعني تعهد به پاکي وصداقت و طي کردن راهي نا معلوم که ممکنه به نابودي کشيده بشه
اما مطمئنا به بيراهه نميره چون عشق از هوس مجزا است.

هوس رو هرکسي ميتونه تجربه کنه
اما عشق رو فقط انسانهاي پاک وخالص ميتونن درک کنن.

عشق مثل يه سايه بون ميمونه که زيرسايش مي خوابي وروياهاي زيبا مي بيني.

هر کس ممکنه ادعا کنه که عاشقه اما اين فقط يه ادعاست.
عاشق واقعي اونه که به خاطرديگري ازحق خودش بگذره واهل ريا وفريبم نباشه.

خيلي ها فقط فکر ميکنن عاشقن اما درواقع نيستن
چون همين آدمها اگه چند روزدرکنار ديگري
و به اصطلاح با معشوق زندگي کنن
خيلي زود خسته ميشن و التهاباتشون به يه خاکسترسرد و سياه تبديل ميشه.

عشق واقعي در سايه وصل هم کمرنگ نميشه
چون دو تا عاشق فقط به فکر رضايت طرف مقابل هستند
و اين طوريه که سالها کنارهم زندگي ميکنن.

با اشکهاي ديگري اشک ميريزن.
باخنده هاش ميخندن.
بادردهاش دردميکشن

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

نه مرادم نه مریدم



نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی



تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی


تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....


مولانا جلال الدین رومی بلخی

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

چشمك


روبروي من و چشمات انتظار يه چراغه
زير سقفي که نجيبه فرصت بوسه چه داغه

آينه هاي مهربوني تو به تو تا بي نهايت
شونه هامون جاي قصه سرامون گرم رفاقت

روبروي من و چشمات اتفاقي پا به ماهه
چشماي تو سهم عشقه چشمايي که سرپناهه

بوي عطر پيرهن تو برده هوش از عطر شب بو
به نگاه تو حسوده چشماي قشنگ آهو

سمت و سوي وسعت تو سمت و سوي آسمونه
حرف بارون با تنت نيست حرف تو رنگين کمونه

داشتن تو يه قراره بين قلب من و دريا
شور شعر و شوق شعري ديدنت وقت تماشا

کاشکي چشمات مال من بود با يه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگيري به يه چشمک يه بهونه


۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

من چه كنم


من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه

اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه

من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

گاه يک عشق



گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم

گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم

گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند

گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم


۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

افسوس


بدون هیچ پرسشی
جواب سلامش را دادم

اما افسوس

هنگام رفتن

خدانگهدارش را هم از من
دریغ کرد

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

زندگي بدون عشق


ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم
که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم
وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارمان هيچ
ولي بگو به چه بهانه مي روي


۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

يک ستاره


يک شب خوب تو آسمون يک ستاره چشمک زنون خنديد
و
گفت : کنارتم تا آخرش تا پاي جون

ستاره ي قشنگي بود آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون

اما زياد طول نکشيد عشق من و ستاره جون

ماهه اومد ستاره رو دزديد و برد نا مهربون

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون

حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون


۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

فقط با تو

فقط با تو
بگذار با چشمان تو ببینم
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم
بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد
بگذار دلم برای تو باشد
بگذار دلت.......حالم را بپرسد
بگذار قلبم برای تو بتپد
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم