۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

داستان عشق

آن روزها مست بودم...مست از يار...مست از عشق...مست نه از چشماني

زيبا كه از نگاهي زيبا...مست از طراوت دستاني كه عاشقانه در دستانم
مي فشردم...مست از صدايي كه دايه ي حس شاعرانه ام بود...مست از
ديوانه اي كه ديوانه وار مي پرستيدمش
مست از نامي كه بر سر در قلبم
حك شده بود...مست از بويي كه كريمانه مشامم را نوازش مي كرد
مست از سويي كه قبله ي مناجاتم بود...مست از اويي كه همسفر جاده هاي
تنهايي ام بود

اما آن شب كه خماري عشق خواب را از چشمانم ربوده بود
و همچون ديوانگان زير باران ((دوستت دارم)) را فرياد ميزدم
ساقي به ميعادگاه نيامد...نيامد و

مرا با كوله باري از محبت تنها گذاشت
او رفت و دست از سر این مست بر بست
ولي چشمان من همچنان به انتهاي جاده خيره ماندند

بغض گلويم را ميفشرد و چشمانم با ابر هاي تيره هم آوا مي شدند
ولي هيچكس اشك هايم را زير باران نديد

و هيچكس فرياد مرا از پس صاعقه هاي بي رحم نشنيد
چقدر من و اشك هايم غريبيم

آری من مست بودم...مست از کسی که کس ناکسان شد و بی کسم کرد

و اين است انتهاي داستان عشق


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر