۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

فریاد


به آهنگ دل من می نوازی، نی بزن ای چوپان
که من با یک جهان افسردگی؛ سوزی به جان دارم
و داغ صد حسرت نهان در سینه تنگم
لبم خاموش، دلم کانون فریاد است
بزن چوپان دلم تنگ است.طنین نغمه هایت می نوازد
تارِ جانم را، بخوان... فریاد کن
با نغمه های سینه سوز خویش
از من یاد کن تو می دانی که صحرا بستر من گشته ؟
ودیگر میان شوره زارآرزوها بوته ی شوقی نمی روید ؟
تو می دانی که مرغان سخنگو لب فرو بستند؟
تو می دانی که صیادان زهرسو درکمین هستند؟
بزن چوپان دلم تنگ است
لبم خاموش، قفلی بر دولب دارم
نه مهری بر زبان دارم؛ دریغ از بیم، دریغ از بیم صیادی
که باشد در کمین
من به راهم دام ها گسترده می ترسم من، ای چوپان
سکوت من که همچون کوه سنگین است
از بیم قفس است خوشا به حال تو ای چوپان
مرا هم شوق فریاد است گر فریاد رس باشد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر