۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

يک ستاره


يک شب خوب تو آسمون يک ستاره چشمک زنون خنديد
و
گفت : کنارتم تا آخرش تا پاي جون

ستاره ي قشنگي بود آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون

اما زياد طول نکشيد عشق من و ستاره جون

ماهه اومد ستاره رو دزديد و برد نا مهربون

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون

حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر