۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

فقط تو را دوست دارم


اگر باد بودم مي وزيدم
اگر ابر بودم مي باريدم
اگر مهر بودم مي تابيدم
اگر خدا بودم مي آفريدم ، تا بداني دوستت دارم
اگر ابر بودي به انتظار اشكت مي نشستم
ا گر مهر بودي در پرتوات خود را گرم ميكردم
اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم
اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم ، تا بداني دوستت دارم
اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم
از تو خورشيد با شكوهي بوجود مي آوردم
تو را نسيم ملايمي ميكردم
از تو خدايي بزرگ مي ساختم
تا بداني كه فقط تو را دوست دارم

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

لحظه ها

نمی‌ دانم


پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند



۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

قبرستان عشق



ترانه ای را که برایت گفته بودمش فروختم
با پولش نخ خریدم زخم دلم رو دوختم

روز تو جهنم مي بينمت آخه من وتو جهنمي هستيم
تو به جرم اينكه دل منو دزديدي منم به جرم اينه يه عمر به جاي خدا تو رو پرستيدم
خدا حافظ

باز باران بی ترانه

گریه هایم عاشقانه

می‌خورد بر سقف قلبم

یاد ایام تو داشتن

می‌زند سیلی به صورت

باورت شاید نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فکر آنکه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توی آن دشت نگاهت

گم شدن در خاطراتت

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

تیغ عشق



چه نا برابر است ، جنگ ِمن و تو
قبول ندارم
به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی
حساب نکردی که من
به جز تو
هیچ ندارم ؟


۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

آخرین نفس

باران را دوست دارم چون بوی تو رو دارد .
گل را دوست دارم چون لطافت تو رودارد
دریا را دوست دارم چون وسعت نگاه چشمان تو رو دارد
ماه را دوست دارم چون زیبایی تو رو دارد.
خورشید را دوست دارم چون ذره ای از گرمای
عشق تو رو دارد
شب را دوست دارم چون لحظه یکی شدن دلهاست.
سکوت را دوست دارم چون در این لحظه هافقط به تو
می اندیشم
تنهایی را دوست دارم چون میخواهم باخیالت در آسمان رویا سیر کنم .
دفتر تنهایی ام را دوست دارم چون لحظه لحظه خاطراتمان
رو به یاد می آورم .
زندگی و خوشبختی را دوست دارم
چون توتنها بهانه اش هستی .
قبلم را رو دوست دارم چون امانتی توست .
انتظار رو دوست دارم چون میدانم انتظارمعنی وسیعی
در جریان عشق است .
بلور را دوست دارم چون از جنس توست .
چشمه را دوست دارم چون به زلالی
چشمان توست .
نگاهت و چشمت را دوست دارم چون مرا
درخود غرق می کند .
کویر را دوست دارم چون میخواهم در بیابان
به شوق تو دیوانه شوم
نسیم . قاصدک را دوست میدارم چون هر شب پیام
تو برایم می آورد .
خدا را دوست دارم چون تو رو با من آشناکرد .
ایمان رو دوست دارم چون لازمه عشق است .
و در آخر :

تو رو دوست دارم تا آخرین نفس

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

در حسرت دیدار تو آواره ترینم



وقتی دلم میگیره یاد پاییز میافتم
كه چقدر راحت و آرام گریه رو از سر میگیره
وبا سبك كردن دلش زمین ما رو هم سیراب میكنه
اون به یاد زیبایی از دست رفته و به خاطر چهچه مستانه بلبل دلش میگیره
ومن به خاطر تو
اون به خاطر غنچه های بهاری دلتنگه و من به خاطر مهربونیات
واسه گرمی دستات ،واسه بودن تو دلنتگم
بد جوری داره بارون میاد ،منم میخوام باهاش همسفر بشم و
به یاد تو ،توی این خلوت خونه اشكو مهمون چشمام بكنم
هر چند میدونم این گریه ها تأثیری واسه دل سنگت نداره

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

به تو عادت کرده بودم


به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي


۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

نوروزتان پیروز



هر روز زیباست

ونوروز آغاز گر زیباییهاست

جاری باشیدنوروزتان پیروز

بهار 3747 زرتشتی

(7032 میترایی)

2568 شاهنشاهي

1389 شمسي

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

می رسد روزی که



می رسد روزی که فریاد وفا را سر دهی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار
نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی
غنچه های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

عشق من

آن زمان كه دستانم را لمس كردی...جای انگشتانت بر شیشه قلبم حك شد.
آن زمان كه در چشمانم خیره گشتی، تاریكی قلبم با روشنایی وجودت درخشش گرفت و
گوشه گوشه پهنای این صندوقچه را من خود با زبان خویش برایت خواندم.

باور كن كه تمامی موجودی این صندوقچه از آن توست

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

وقتی تو آمدی


وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد، كویر دلم گلستان شد.
وقتی تو آمدی قلب شكسته ام پر از عشق شد، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد
تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق كردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا تبدیل به گلستان عاشقی كردی



تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریك مرا پر از نور عشق خودت كردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم كردی
وقتی تو آمدی احساس میكردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میكردم چون تو همان امید زندگی منی
تو كه آمدی مرغ عشقی كه در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن كرد …
تو كه آمدی گذشته های تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از یاد بردم.
تو كه آمدی تمام خاطرات گذشته را در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!


تو كه آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد، كلام دوست داشتن مقدس تر از همیشه شد، و داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد!
تو كه آمدی تنهایی به عزا نشست، غم سفر كرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد، و دیگر در كنار ساحل تنها نبودم تو نیز در کنار من بودی...!
تو كه آمدی شبهای شهر ستاره باران شد، دروازه شهر گلباران شد !
تو مانند یك نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت كردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم، به من غرور پرواز به دشت عشق بخشیدی


تو مانند یك خاطره شیرین در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی كه با هم داشتیم در صندقچه قلبم میگذارم و كلیدش را به دست حق میسپارم !
بامن بمان تابمانم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

زندگی زیباست

زندگی زیباست ای زیبا پسند - زنده اندیشان با زیبایی رسند

عاشق شدن آسان است

اما ادامه آن هنر است


دوست هرکه باشد
نسخه دوم خودت است



نمی توان جلوی پیری را گرفت
اما میتوان روح جوانی داشت


هر جا که باشی
دوستانت دنیای توهستند


بالا رفتن سن حتمی است
اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد


خنده کوتاهترین راه بین دوستان است
عمر سالهای گذشته نیست
سالهایی است که از آن زندگی کردی


عشق زندگی را نمی چرخاند
اما انگیزه ای است برای زندگی
( و آن عشق به خدا است)


وقتی به جایی میروی یعنی خانه داری
و وقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری


بزرگترین لذت زندگی
داشتن دوست صمیمی است


غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد


اگر از چیزی لذت بردی
دیگران را شریک ساز


زیبا است که ببینیم کسی میخندد
و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای


۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

برای تو( ...) نوشتم

از خدا ستاره خواستم...خدا چشماتو به من داد

بوی یاس و پونه خواستم...عطر موهاتو به من داد

از جدایی گله کردم...دستاتو گذاشت تو دستام

یار عاشقونه خواستم...تو رو داد برای فردام

طلب بهشت و کردم...هر جا رفتم اونجا بودی

هوس بارونو داشتم...تو چشمات گریه نشوندی

تو خزون بهار و خواستم...روی گونه هایت گل افتاد

گرمی یه عشقو خواستم...تو زدی اسمتو فریاد

هر شب امدی به خوابم...نمی خواستم بری از یاد

خدا برای هر بهونم ...هدیه ای از تو فرستام

ولی ای کاش همونقدر که من عاشق تو ام

تو ام عاشق من بودی

تنهایی



در کلبه تنهایی هایم در انتظارت خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی به انتظارم...پایان دهی

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

به نام خداوند جدایی ها



وقتی پا در این دنیا گذاردم

به من اموختن مهربان باشم

وقتی مهربانی کردم

دوست داشتن را اموختم

وقتی دوست داشتن را اموختم

به من نفرت را هدیه کردند

وقتی نفرت را هدیه گرفتم

به من تنهایی را پیشنهاد دادند

و حال که تنهایی را به خوبی خوب لمس کردم با خود میگویم

ای تنهاترین تنها ها ای کاش قبل از یاد گرفتن مهربانی

به من تنهایی را می اموختی و هیچ گاه نفرت را به من هدیه نمیکردی

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

شعری از طرف شاعر نامی محمود احمدی نژاد با تنظیم خامنه ای و شورای نگهبان



وطن يعني حراج تخت جمشيد

وطن يعني فناي شير خورشيد

وطن يعني كه غصب كاخ كاووس

وطن يعني خجالتها ز سيروس

وطن يعني براي لقمه اي نان

به زير پا نهادن دين و ايمان

وطن يعني عزيزم سفره خاليست

چه حاجت نان كه ما را گريه كافيست

وطن يعني كه بابا نان ندارد

ز غم مادر لبي خندان ندارد

وطن يعني اسير قلعه ديو

به پا زنجير و گردن حلقه ديو

وطن يعني بلنديهاي جولان

پي آزاديش بگذشتن از جان

وطن يعني تمام ملك ايران

فداي ذره اي از خاك لبنان

وطن يعني بده هم جان و هم دين

پي آزاد ي خاك فلسطين

وطن يعني چاورز يعني بوليوي

وطن يعني ره و آيين ديوي

وطن يعني عراق و شام و افغان

وطن يعني كه هر جا غير ايران


۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

خداوندا


خدایا کفر نمیگویم، پریشانم ، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟

خداوندا

اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت .
خداوندا تو مسئولی .

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است


خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
یعنی واقعا نمی دانی !؟
حتی تصورش هم سخته آدم جلو کبابی باشه بعد بره گوجه ای که
با هزار خواهش و تمنا از صاحب مغازه گرفته رو با آب جوب بشوره و
با تنی خسته و درمونده بشینه یه گوشه با اندکی
نون بخوره و بوی اون کباب گیجش کنه ولی سکوت کنه و با حسرت نگاه کنه
اینجا آخر غربت دنياست
خداوندا اگر روزي ز عرشت به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت
را براي تكه ناني به پاي نامردي بياندازي زمين و آسمان را
كفر گويي نمي گويي
خداوندا بيا بنگر چه نامردان كه از خون رگ مردان چه كاخها ساختند
خدوندا میگن تو بینا ترین هستی !؟
پس چرا نمیبینی ؟
چرا سکوت اختیار کردی ؟
چرا؟
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم
تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری
از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا
در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان
ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

خدایا تو قلب مرا می خری؟



خدایا تو قلب مرا می خری؟
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم

گر آدمی زندگی را دوست میداشت،هرگز در اول زندگی نمی گریست


روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند!
گفتم کیستی؟
گفت : غم .
خیال میکردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد.
ولی حالا فهمیدم که

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم

هفت نصیحت از مولانا

تقديم به تنها گلي که هيچ وقت پژمرده نمي شود



گشاده دست باش،جاري باش،کمک کن "مثل رود"
با شفقت و مهربان باش "مثل خورشيد"
اگر کسي اشتباه کرد آن را بپوشان "مثل شب"
وقتي عصباني شدي خاموش باش "مثل مرگ"
متواضع باش و کبر نداشته باش "مثل خاک"
بخشش و عفو داشته باش "مثل دريا"
اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش "مثل آينه"

دلم می خواست



دلم می خواست
دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
از این بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم می خواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
زدرد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی
بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم می خواست
اهل زورو زر ناگاه ز هر سو راه مردم را نمی بستند
و زنجیر خدا را بر نمی چیدند
دلم می خواست دنیا
خانه ی مهرو محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگرنمی جستند
از این خون ریختن ها فتنه ها
پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان
تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابیده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ است
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
دلم می خواست در این دنیای بی آغاز و بی پایان که جز گرد و غبار از
ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد

زنده یاد فریدون مشیری

عبادت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست

زلال که باشی آسمان در تو پیداست

زلال که باشی آسمان در تو پیداست



پرسیدم
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن
وهیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی
پرسیدم
آخر
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد
مهم این نیست که قشنگ باشی
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد
زلال باش .... ،‌ زلال باش
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

خداوند



مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی
ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست "

(پائولو کوئیلو)


زندگی با عشق

قدیسی در مکانی اشتباه




چرا افرای هستند که به راحتی از مشکلات بسیار بزرگ بیرون می آیند در حالی که دیگران از مشکلات خیلی کوچک رنج می برند و در یک لیوان کوچک آب غرق می شوند؟
رامش قصه زیر را تعریف کرد
یکی بود یکی نبود ، مردی بود که زندگیش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است ، آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.رفتن به بهشت چندان برای این مرد مهم نبود اما بهر حال به بهشت رفت
در آن زمان ، بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد،دختری که باید او را راه می داد ، نگاه سریعی به فهرست نامها انداخت،و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد
در دوزخ ، هیج کس از آدم دعوتنامه یا کارت شناسائی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد،می تواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت
" این کار شما تروریسم خالص است "
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده کار و زندگی ما را به هم زده ! از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد . در چشمهایشان نگاه می کند.به درد دلشان می رسد .حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو می کنند،هم دیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!
وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت


"با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف،در دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند"


به حرفهای دیگران گوش دهیم
در چشمانشان نگاه کنیم
و به درددلهایشان رسیدگی کنیم
همدیگر را در آغوش بکشیم و ببوسیم و به هم عشق ارزانی داریم

قورباغه و آب داغ



قورباغه و آب داغ

مطالعات زیست شناختی نشان داده اند که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با آب محیط زندگی اش پر کنیم و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغیر محیط) نشان نمی دهد.تا این که آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد!
از سوی دیگر اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم بی درنگ بیرون می پرد.
سوخته اما زنده است !
گاهی ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم .فکر می کنیم که همه چیز روبراه است و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم گذراست .به سوی مرگ می شتابیم اما همان طور آرام و بی تفاوت ، در آبی که مدام گرم تر می شود باقی می مانیم .سرانجام می میریم ،شاد و پخته ! بی آن که متوجه تغییرات اطرافمان شده باشیم.
قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با "کارائی" (درست انجام دادن کارها) باید "موثر" باشند(کارهای درست انجام دهند).و به این منظور باید مدام رشد کنیم ،باید فضا را برای گفتگو ،برای ارتباط با دیگران ،مشارکت و برنامه ریزی و رابطه ی صحیح باز کنیم.مبارزه بزرگتر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.
قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز اطاعت مهمترین عامل زندگی است و نه رقابت! به کسی که می توانیم دستور دهیم و از کسی که قدرت دارد اطاعت کنیم کجاست زندگی حقیقی ؟ بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم ، اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم

دنیا دو روز است



گفتگو با خدا


این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد



گفتگو با خدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است .
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد ...
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
زمان حال فراموش شان می شود .
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
بعد پرسیدم ...
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
اما می توان محبوب دیگران شد .
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

همیشه

اثری از ریتا استریکلند