۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

قبرستان عشق



ترانه ای را که برایت گفته بودمش فروختم
با پولش نخ خریدم زخم دلم رو دوختم

روز تو جهنم مي بينمت آخه من وتو جهنمي هستيم
تو به جرم اينكه دل منو دزديدي منم به جرم اينه يه عمر به جاي خدا تو رو پرستيدم
خدا حافظ

باز باران بی ترانه

گریه هایم عاشقانه

می‌خورد بر سقف قلبم

یاد ایام تو داشتن

می‌زند سیلی به صورت

باورت شاید نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فکر آنکه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توی آن دشت نگاهت

گم شدن در خاطراتت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر