۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

دلم می خواست



دلم می خواست
دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
از این بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم می خواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
زدرد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی
بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم می خواست
اهل زورو زر ناگاه ز هر سو راه مردم را نمی بستند
و زنجیر خدا را بر نمی چیدند
دلم می خواست دنیا
خانه ی مهرو محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگرنمی جستند
از این خون ریختن ها فتنه ها
پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان
تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابیده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ است
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
دلم می خواست در این دنیای بی آغاز و بی پایان که جز گرد و غبار از
ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد

زنده یاد فریدون مشیری

عبادت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر