۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است


خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
یعنی واقعا نمی دانی !؟
حتی تصورش هم سخته آدم جلو کبابی باشه بعد بره گوجه ای که
با هزار خواهش و تمنا از صاحب مغازه گرفته رو با آب جوب بشوره و
با تنی خسته و درمونده بشینه یه گوشه با اندکی
نون بخوره و بوی اون کباب گیجش کنه ولی سکوت کنه و با حسرت نگاه کنه
اینجا آخر غربت دنياست
خداوندا اگر روزي ز عرشت به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت
را براي تكه ناني به پاي نامردي بياندازي زمين و آسمان را
كفر گويي نمي گويي
خداوندا بيا بنگر چه نامردان كه از خون رگ مردان چه كاخها ساختند
خدوندا میگن تو بینا ترین هستی !؟
پس چرا نمیبینی ؟
چرا سکوت اختیار کردی ؟
چرا؟
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم
تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری
از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا
در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان
ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر