من مي خواستم تو به من عادت نکني من به تو عادت کردم مي خواستم تو عاشقم نباشي من عاشقت شدم مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني ، من سکوت کردم مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي خودم تا حد توانم آزارت دادم مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني من به تو بدي کردم مي خواستم بري دنبال زندگيت اما تو همه ي زندگيــــم شدي
براي زندگي کردن کافيست که مرده باشي با چشم هاي باز و نگاهي رو به آسمان کافيست مرده باشي تا بفهمي معني شب گريه هاي دخترک شب هاي بي ستاره يعني چه بايد بفهمي خستگي چه طعمي را زير دندان هايم مي آورد بايد بفهمي چرا تنهايي ؟ مينويسم که خوب نيستم براي چيز هايي که شنيده ام بغض ميکنم نفرتم را مي بلعم..اشک هايم را خاک ميکنم هراسم نيست که لب هايت را وقت مستي ببوسم هراسم نيست که سيگارم را از لب هاي تو بگيرم هراسم نيست که ببازم همه داشته هايم را من با تنهاييم خوبم..زنده ام..شادم من با تنهاييم تنهايم آسمان من آبستن ستاره هاي پرنور و صورتيست شب هاي من پر از کلاغ هاي کاغذيست روزهايم را با تنهاييم معني ميکنم حرف هايم را زير دندان هايم ميجوم من با تنهاييم عشق بازي ميکنم تنهاييم را مي ستايم روزهايي که گذشت و شب هايي که خيس از اشک سحر شد..شايد پروانه شدن يک خيال بود يک خيال ساده اما دوست داشتني روزهاي من گذشت با تنهايي من گذشت به دنبال يک هدف گذشت و زمان حتي نفسي تازه نکرد گذشت و ثانيه دويد آمدم بگويم دست هايم را بگير که ديدم رفته بود قد کشيدم.. باز هم تنهايي قد کشيدم همون روزي که توي کوچه ها با يه کوله رو دوشم زير بارون شعر تنهايي و ميخوندم..قد کشيدم ستاره باز هم چشمکي زد خواستم بگويم :تنهايي من زيباست
من از حقیقت بی پایان ، از تصویری بی نشان ، از عشق یک آهو می ترسم! من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی ، من از روح سرگردان زندگی از گریزان بودن یاران می ترسم از صدای پای رهگذران می ترسم از آنچه هستیم و هست می ترسم از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک مـی ترسم