۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

بیمار تو


بلبل صفت نیستم که بر هر شاخه ای غوغا کنم

شمعم و می سوزم و جان را فدایت می کنم

روزگاریست که من طالب رخسار توام

فکر من باش در این شهر گرفتار توام

گفته بودی طبیب دل بیمار منی

پس طبیب دل من باش که بیمار تو

من مي خواستم


من مي خواستم تو به من عادت نکني
من به تو عادت کردم
مي خواستم تو عاشقم نباشي
من عاشقت شدم
مي خواستم من برات مثل بقيه باشم
تو برام از همه مهم تر شدي
مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني
، من سکوت کردم
مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي
خودم تا حد توانم آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم
اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني
من به تو بدي کردم
مي خواستم بري دنبال زندگيت
اما تو همه ي زندگيــــم شدي

تنهایی


براي زندگي کردن کافيست که مرده باشي
با چشم هاي باز و نگاهي رو به آسمان
کافيست مرده باشي تا بفهمي معني شب گريه هاي
دخترک شب هاي بي ستاره يعني چه
بايد بفهمي خستگي چه طعمي را زير دندان هايم مي آورد
بايد بفهمي چرا تنهايي ؟
مينويسم که خوب نيستم
براي چيز هايي که شنيده ام بغض ميکنم
نفرتم را مي بلعم..اشک هايم را خاک ميکنم
هراسم نيست که لب هايت را وقت مستي ببوسم
هراسم نيست که سيگارم را از لب هاي تو بگيرم
هراسم نيست که ببازم همه داشته هايم را
من با تنهاييم خوبم..زنده ام..شادم
من با تنهاييم تنهايم
آسمان من آبستن ستاره هاي پرنور و صورتيست
شب هاي من پر از کلاغ هاي کاغذيست
روزهايم را با تنهاييم معني ميکنم
حرف هايم را زير دندان هايم ميجوم
من با تنهاييم عشق بازي ميکنم
تنهاييم را مي ستايم
روزهايي که گذشت و شب هايي که خيس از اشک
سحر شد..شايد پروانه شدن يک خيال بود
يک خيال ساده اما دوست داشتني
روزهاي من گذشت با تنهايي من گذشت
به دنبال يک هدف
گذشت و زمان حتي نفسي تازه نکرد
گذشت و ثانيه دويد
آمدم بگويم دست هايم را بگير
که ديدم رفته بود
قد کشيدم..
باز هم تنهايي قد کشيدم
همون روزي که توي کوچه ها با يه کوله رو دوشم زير بارون
شعر تنهايي و ميخوندم..قد کشيدم
ستاره باز هم چشمکي زد
خواستم بگويم :تنهايي من زيباست

به سرودی دل خوش می کنم


نه تک درختی می توانم بود

در خشکی کویر

و نه

پرنده ی تنهایی

در تنگی قفسی

و نه ترانه ی کوچکی

در خالی فضایی

من درختی هستم

که به عشق جنگلی روییده ام

پرنده ای هستم

که به شوق پرواز آمده ام

ترانه ای هستم

که به شور شنیدن زاده ام

در این برهوت

در سرزمینی که

با داغ هزار شعله ی زخم

مرا می سوزانند

به سرودی دل خوش می کنم

که گوش های غریب تو را بنوازد

مـی ترسم


من از حقیقت بی پایان ، از تصویری بی نشان ، از عشق یک آهو می ترسم!
من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی ، من از روح
سرگردان زندگی
از گریزان بودن یاران می ترسم
از صدای پای رهگذران می ترسم
از آنچه هستیم و هست می ترسم
از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم
از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک
مـی ترسم

زندگي کوتاهتر از اينه


Life is too short to wake up with regrets
زندگي کوتاهتر از اينه که با افسوس از خواب پاشي

Love the people who treat you right
اونائي رو که باهات رفتار خوبي رو دارن رو دوست داشته باش

Forget about the ones who don't
و بقيه رو فراموش کن

Believe everything happens for a reason
مطمئن باش هر چيزي که اتفاق مي افته يه دليلي داره

If you get a second chance, grab it with both hands
اگه شانس دوباره چيدا کردي، اونو دو دستي بچسب

If it changes your life, let it
اگه زندگيتو تغيير داد کاري باهاش نداشته باش

Nobody said life would be easy
هيشکي نگفته زندگي راحته

They just promised it would be worth it
فقط قول دادن که ارزشش رو داره

Friends are like balloons
دوستان مثل بادکنک ميمونن

Once you let them go, you can't get them back
اگه بزاري برن، نميتوني برشون گردوني

So I'm gonna tie you to my heart so I never lose you
پس من تو رو به قلبم گره ميزنم تا هيچوقت از دستت ندم

وقتی که



وقتی که می خواهم غمهایم را بپوشانم
لبخند می زنم و چه غم انگیز تر می شود درونم
وقتی که چندین نفر را به این لبخند دروغین گول می زنم


۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

باز امشب


باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است

آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد

های های دل دیوانه من پنهانی است

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد


گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد