من از حقیقت بی پایان ، از تصویری بی نشان ، از عشق یک آهو می ترسم!
من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی ، من از روح
سرگردان زندگی
از گریزان بودن یاران می ترسم
از صدای پای رهگذران می ترسم
از آنچه هستیم و هست می ترسم
از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم
از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک
مـی ترسم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر