۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

می خواهد مگر؟


اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم‌دار می خواهد مگر؟

با زبان بی‌زبانی بارها گفتی:"برو"!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود
خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

من تو را


من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد
و از من براي تو مهربان تر
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم
در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم
و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند
و ترانم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است
يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم
که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و
بي پروايي اولين نگاه من بتپد
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است ؟
آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟
نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود
روزهايي که تو را نمي بينم
به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد

مسافر


برتن داغ ديده ي جاده بوسه مي زند
رگبار قدم هاي مسافري قامت شکسته
و نگاهت چه پاره پاره چنگ مي زند ‏
بر گيسوان پر پيچ و تاب جاده
در الفباي ويرانگي واژه اي جز رفتن نمي يابي
و تو بي آن که ريزش برگ هاي درخت پاييزي نگاهم را بر سينه ي خاک وجودم ببيني
سينه ريز سکوت را بر گردنم آويختي
و لبانم را با نخ هايي به ضخامت غرورت بر هم دوختي
و مرا با زمزمه ي فريب ترانه اي مبهم، متهم کردي
چه مي توانم برايت انجام دهم؟!؟!‏
ولي امّا قفل شيشه ي زبانم با هجوم تگرگ لغت هاي بي دفاع، نشکست
و کلمات، رقص کنان از خاطرم پر کشيدند...‏
گذشته ام در سنگلاخ هاي کوي ذهنم
و در ترک هاي ديوار کاهگلي خاطرم گم مي شود
و آينده ام در بطن زمان انتظار تولد مي کشد.
انتظاري بس بيهوده!‏
و از حالم هيچ نپرس که محال است دريابي
نمي داني فرو رفتن چه زيباست‏
جاذبه اي است معصومانه و کودکانه
مرا وارهان، دستانم را رها کن
اگر درياچه ي زلال عشق در نگاهت باتلاق است
من حاضرم تا تولد ستاره ي مرگم در آن دست و پا زنم
فرو رفتن تقديم من باد

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

به او بگویید


به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته ، آهسته تر از
صدای بال پروانه ها
به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند ، بلند تر از
صدای پرواز کبوتران عاشق
به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی، چون فریاد دوستت دارم
نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد
فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند
پس بزار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم

خواب دیدن


یکبار خواب دیدن تو

به تمام عمر می ارزد

پس نگو

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست که قبول ندارم

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولی دل دریاست تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ... باشد

دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم

عزیز دل

نمی دونی


نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نويسم
شايد کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نميشه وصف کرد
باز هم برای تو می نويسم که اميد ديدار نگاهت منو زنده نگه می داره
تويی که شهد شيرين عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار ديگر زندگی رو از سر بگيرم
مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه ٬ تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر می کنی
مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سيرابم می کنی
اين همه شور و هيجان رو مديون صدای مهربون توام
تمام فصلها با وجود پاک تو زيبا و شيرينه
و بی تو زيباترين ها و تمام لحظاتم سرد و غمگينه
بمون تا برای هميشه با تو عاشق بمونم

کمی با من


کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن
تو را از شب جدا کردم
تو را از قصه اوردم
نمی شد با تو بد باشم
نمی شد از تو برگردم
کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن

ميخوام



ميخوام كه با هر نفسم بگم تويي هم نفسم
بغض تو رو داد بزنم بگم تويي هر نفسم
ميخوام بگم تو بهترين ستاره ي بخت مني
ميخوام بگم كه خواستمت , تموم دنياي مني
ميخوام كه هر شب واسه تو ستاره ها رو بشمرم
ماه و ستاره واسه چي هر چي تو گفتي بشمرم
ميخوام كه با برق نگا ت خورشيد وويرون بكنم
ميخوام كه با بغض صدات رعد و پريشون بكنم
مي خوام بگم عزيز من صبر و قرار من تويي
صبر و قرارتو منم عمر و نياز من تويي
ميخوام بگم دوست دارم تمام حرفام همينه
بگم فقط تو رو دارم تمام حرفام همينه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

گاهي كه دلم



گاهي كه دلم
به اندازه ي تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنــوز تورا دارم.

سفرم


سفرم به عمق چشم هايت هجرت غريبي بود ، عاشقانه بود

سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت ، سفري كه برنگشتم ، گم شدم توي نگاهت

يه دل ساده ي ساده كوله بار سفرم بود چشم تو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود

من همون لحظه اول آخر راه را ميديدم ، تپش عشق را توي رگهايم عاشقونه مي شنيدم

واي اگر همسفر ، بعد از اين در سفر ، بي تو من تنها باشم

تو شدي خون توي رگهايم ، من ديگه خودم نبودم ، براي نفس كشيدن حالا محتاج تو بودم

هنوز هم


هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست
هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست
هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست
هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است
هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم
شاید رهگذری مژده ای از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

غم


در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر میزند

نگاهي مي كني


نگاهي مي كني، ما رو

مگه عاشق نديدي، تو

يا شايد ديدي و

رسواترين عاشق نديدي، تو

يا ما مجنونيمو، خونه خرابي عالمي داره

يا عشقت مونده و دست از سر ما بر نمي داره

خداييش فرقي هم انگار نداره

يا اگه داره دل رسواي ما بند كرده و بازم گرفتاره

الهي دل خوشي باشه پناهت

گلاي رازقي تن پوش راهت

الهي خوش خبر باشه قناري

بخونه تا خروس خون چشم به راهت

صفاي ديدنت اي قصه نور

من و با خود ببر تا آخر دور

گلاي پيرهنت، ياس و اقاقي

بمونم منتظر، تا قصه باقي

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

كاش مي دانستي


كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي
پسری هست كه احساس تو را مي فهمد
پسری از تب عشق تو دلش مي گيرد
پسری از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

نگفته بودم



نگفته بودم!
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم

دیگر شعرم نمی آید


دیگر شعرم نمی آید
دیگر شاعران را زبان سخن نیست
حتی کاغذها از سفیدیشان دلتنگند
حتی جمله " دوستت دارم " عذاب وجدان دارد
...
...
...
دیگر صداقتی نیست تا بهانه سرودن باشد
منتظر مانده ام تا مرگ
می خواهم وجودم را ببلعد
تا روزی در زیر خروارها خاک
به خود بخندم

عشق تنها يک قصه است



در سطر اول ... تو از راه مي‌رسي و خاک بوي باران مي‌گيرد
در سطر دوم ... آفتاب مي‌شود و تو از درخت سبز ، سيب سرخ مي‌چيني
در سطر سوم ... زمين مي‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره مي‌بارد
در سطر چهارم ... تو دست‌‌هايت را به سوي مغرب دراز مي‌کني
در سطر پنجم ... همه چيز از ياد مي‌رود و من به نقطه‌ي پايان قصه خيره ‌مي‌مانم
.
.
و عشق آغاز ميشود


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

تو چرا

تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من

آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود

من جدا از تو نبودم به خدا در همه عمر

قبله گاه دل من جز دراین خانه نبود


فرصت بده

رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو

فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو

مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم

از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم

بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه

بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه

با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم

رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم

نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه

براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه

بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس

نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس

فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم

جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم

کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه

بدون همراهي تو شکستنم دم به دمه


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

فراموشم نکني


سردي وجودت را با پاييزغم من دور ريز
به شانه هايم تکيه کن
بگذار نغمه سبز بهار را در گوشهايت زمزمه کنم
مي دانم مي دانم که از پاييز بيزاري
امِّا من پاييز نيستم که آرزوهايت را به تاراج برم
با من از درد هايت سخن بگو
مي خواهم تورا بفهمم
مي خواهم تو شوم تا ديگر فراموشم نکني

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای



چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد.
چنان سوختم که آتش ،صحنه های پرشده ام را در خود فرو خورد.
چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد.
من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم.
من، مرگ را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم
و محو شودم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم
و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم
و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم.
می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم
و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم
و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.
نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند
تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با هم ترکیی شده اند
تا من را بسازند.
ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت.
راست میگفتند، من هنوز بچه ام.
چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم
و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم این امتداد، مرا به کجا خواهد کشاند
ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی.
چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.

دوستت دارم


عشق نمی پرسه تو کی هستی؟
عشق فقط میگه: تو ماله منی .
عشق نمی پرسه اهل کجایی؟
فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟
فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .
عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟
فقط میگه: همیشه با منی .
عشق نمی پرسه دوستم داری؟
فقط میگه: دوستت دارم

با تو تنها با تو

باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم
و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم
كه شايد روزي بخواني و شايد هم
اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت مي برد

مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم
و به ياد تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم
و تنها به عمق جاده ي ماه سفر مي كنم

بهترينم حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه محسوس نيست
اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس مي كنم
و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق
به درخشندگي گوهرهاي ناب محبت مي تاباند
چشمهاي تو وسعت آسمان حضور را به زندگي من مي بخشد

نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم
قصه ي عشق من و تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله داشته باشد
ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد مگر با مرگ

اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم
را با دستان گرم مهربانت پاك مي كردي
شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت
بر روي چهره ي خسته و تنهايم

حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام
سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم عشقت
درب اين قفس شكسته را باز مي كند
و مرغ اسير عشق را در آسمان زندگي من
و تو با سرافرازي به پرواز در مي آورد
و آن گاه
من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم

زندگي با تو در كنار تو
با كمال زيباي
عشق
آرامش
با تو تنها با تو

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

یک بوسه


یک بوسه می خوام یه بوسه جاودانه
یک بوسه از لبان تو، عاشقانه و مستانه
بوسه ای به رنگ باد
بوسه ای تا ابد جاودان در یاد
ای دریغا این همه عاشقی کردم
اما هرگز نچشیدم طعم بوسه را در جان
من به این ایمان دارم که عشق بی بوسه کامل نیست
می رود او روزی اما بر لبت اثری از حس گرم بوسه هویدا نیست
من از کرده خود پشیمانم
پس از من بشنو این سخن را
ببوس عاشقانه یارت را
ببوس عاشقانه عشقت را
به یاد می آورم آخرین عشقم را
گفتگوی میان ما چه دردناک و سوزان بود
هرگز ز خاطرم نخواهد رفت
از این غرور کاذب، تا ابد مانده ام تنها
من به او گفتم:
من برفم
تو خورشیدی
اگر بوسه دهی من را آب می شود جسمم می رود ز دست جانم
بوسه تو داغ و گرم
بوسه من اما سرد و یخ بسته
یخ آب می شود اما خورشید یخ نمی بندد
پس تا ابد بدرود پس تا ابد خداحافظ
چون بوسه از لبان تو هستی ام را می کند باطل


قشنگ یعنی چی ؟


نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
«چه سیب قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
-قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس

تو باشم

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

خدایا مرا دریاب که مبتلا یه عشقم


به خاطر روی زیبای تو بودکه نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بودکه دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بودکه حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بودکه پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بودکه عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بودکه حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بودفقط به خاطر تو

پاییز بهاریست که عاشق شده


پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
که با درد موافق شده است
تلخ عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

آواز باران


آواز باران تو را به فردا فرا می خواند
او خوب می داند تو نیز به فردا می نگری
آواز باران در گوشت زمزمه می کند که آرام و بی صدا از شب بگذری و به فردا برسی
او خوب می داند تو سکوت شب را نخواهی شکست تو به فردا می نگری
آواز باران تو را به بازی نور فراسوی ابرها می خواند
او زلال نگاهت را خوب می داند
آواز باران تو را به فردا و فرداهای بعد می خواند
او می داند که تو جز به فردا نمی نگری
پس با او بخوان
بخوان آواز باران را
آواز زندگی را
بخوان آواز بودن آواز زندگی راز جاودانگی را
آواز باران را...

باران عشق



وقتي مي بارد

سنگيني بار نگاهش را

بر صورتم حس مي کنم

قطرات عشق روي گونه ام ميريزد

ردپاي باران بر چهره ام نشسته

خيسي نرمي بر کف دستانم

گه دعا گونه برايش دراز گشته، لمس مي کنم

چشمانم را مي بندم

تا شويندگي بار سنگين غمم را حس کنم

باران عشق روي قلبم

زمهرير مرگ را آب مي کند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

زاغ سیاه


یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟
من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری
دقایق من با خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد
یادت می آید آنروز از نگاهم پی به راز درونم بردی
و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم چقدر ناشی یافتی؟
نگاههای منتظرم را یادت هست ؟
وقتی هر ازگاه با نگاه تو تلاقی می کرد ؟
یادت می آید چگونه از من رو بر می گرداندی که آلوده ی گناه نشوی ؟
چقد ردوست داشتم این بی توجهی عامدانه ات را
دقایق را به امید آمدنت امیدوارانه سپری می کردم
امروز فردا فردا و باز هم فردا... اما هرچه انتظار کشیدم نیامدی
یعنی تو نمی دانستی که من تو را دوست دارم؟
معنی نگاه منتظر را نمی فهمیدی؟ صدای تپش های قلبم را نمی شنیدی ؟
و رخساره ام که گلگون می شد و چشمانم که پر از برق محبت بود ؟
روزها سپری می شد و من در تنهایی خویش آرام آرام می شکستم
و هر بار که بر حسب تصادف به من بر می خوردی
روی از من برمی گرفتی
دیگر احساس کردم این نگاه که از دیدن من به زمین دوخته می شود
نگاههای شرمگین یک قلب عاشق نیست
دیگر رنگ شرم بر آن چهره نبود که شاید نگاهی بود پراز بی اعتنایی
با این مفهوم: برو و اینقدر به من نگاه نکن !
خیال نکن که می توانی با نگاهت فریبم دهی
خیال نکن که مهری به تو دارم . سعی نکن خودت را به من قالب کنی
اگر سر به زیر می افکنم از عشق نیست می خواهم دچار سو تفاهم نشوی!
و من چنین پنداشتم که تو مرا به سان کسی می پنداری
که آتش هوس در او شعله کشیده
و نفهمیدی که من شیفته ی دوست داشتن
و مهر ورزیدن به تو بودم
آنقدر خوشبخت کردن تو برایم مهم بود
که خوشبختی خودم را از یاد برده بودم
دانستم که از اول دچار سوء تفاهم بوده ام
نمی دانم، شاید آنقدر زیباو چشم نواز نبودم که اینگونه حقیر در نظرت آمدم
و چه رویاهای احمقانه ای ! که من وتو می توانیم ساعتها در کنار هم بخندیم و بخندیم و بخندیم
و بهشتی برای خود بسازیم در زمین مثل دو دوست صمیمی
شاید پنداشتی که من در حسرت تو خواهم مرد
یا به پای تو خواهم سوخت
اما چنین نشد من هم تو را رها کردم
بی هیچ احساس نیازی . سبکبال و بی پروا
رها شو و پرواز کن به دنبال بلبل زیبایت
شاید این زاغ سیاه دیگر شیفته ی پرندگان خوش آوازو دلفریب باغ نشود

و به انتظار زاغ سیاه تنهایی به سان خودش بماند
که زاغها هم پرنده اند

پروازمان


با تو دیگر مرا ترسی از تاریکی نیست
وقتی دست هایت را دارم
و نفس هایت من را نوید زندگی می دهد
و عشق با شکوه ترین واژه برای بیان این احساس است
تا رهایی فاصله ای نیست...
ببین!
عشق ِ من!
لحظه ی پروازمان نزدیک است



دوستت دارم


آن زمان که نگاه تو در من خيره می شد
و نگاهت از مردمک چشمم می گذشت
و به تمامی وجودم جاری می شد
تو را در همه جای بدنم حس می کردم
همه جا، نه تنها در دلم
نه تنها در انتهای تنهاييم
که در همه ی گوشه ها تو را حس می کردم
و انگار که خوشبختی برايم معنی تازه می شد

به اين خيال که تو گمشده ات را يافتی
در وجود من!
اگر خاموشی اما نگاهت گوياست
چه نيازی "به دوستت دارم"

همان نگاه خاموش
عاشقانه ترين عبارت هاست

و نگاهت به لبانم
همين حکايت بود

گويی که کلامم برايت آيه های رحمت است
و مايه آرامش قلبت
و من چقدر دوست داشتم بگويم "دوستت دارم"
اما عمق همين نگاه
مفسر اين کلام عاشقانه بود
از انبوه واژه های تو در تو

و ديگر
چه نيازی "به دوستت دارم"
نگاهت و کلامم پر بود از عطر و بوی نياز

دوری و دوستی


در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم
اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود
بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد
بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد
رگبار بی امان... خاتون!
دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)
نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)
و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!
دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواستم زندگی را زلال بنویسم!
می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!
شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو
در تنگنای گریز و گلوله
می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!
می خواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکان دبستان ستاره گفت
جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!
آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟