چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد.
چنان سوختم که آتش ،صحنه های پرشده ام را در خود فرو خورد.
چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد.
من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم.
من، مرگ را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم
و محو شودم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم
و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم
و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم.
می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم
می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم
و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم
و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.
نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند
نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند
تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با هم ترکیی شده اند
تا من را بسازند.
ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت.
راست میگفتند، من هنوز بچه ام.
چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم
و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم این امتداد، مرا به کجا خواهد کشاند
ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی.
چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر