۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

وقتی تو آمدی


وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد، كویر دلم گلستان شد.
وقتی تو آمدی قلب شكسته ام پر از عشق شد، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد
تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق كردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا تبدیل به گلستان عاشقی كردی



تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریك مرا پر از نور عشق خودت كردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم كردی
وقتی تو آمدی احساس میكردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میكردم چون تو همان امید زندگی منی
تو كه آمدی مرغ عشقی كه در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن كرد …
تو كه آمدی گذشته های تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از یاد بردم.
تو كه آمدی تمام خاطرات گذشته را در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!


تو كه آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد، كلام دوست داشتن مقدس تر از همیشه شد، و داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد!
تو كه آمدی تنهایی به عزا نشست، غم سفر كرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد، و دیگر در كنار ساحل تنها نبودم تو نیز در کنار من بودی...!
تو كه آمدی شبهای شهر ستاره باران شد، دروازه شهر گلباران شد !
تو مانند یك نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت كردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم، به من غرور پرواز به دشت عشق بخشیدی


تو مانند یك خاطره شیرین در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی كه با هم داشتیم در صندقچه قلبم میگذارم و كلیدش را به دست حق میسپارم !
بامن بمان تابمانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر