می دانی دیشب ،در عمق تنهاییم
در سکوت پایان نا پذیر اتاقم دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازارد.
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد.
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد اما بست
آخه چراااااااااااااااا؟
تازه جرات گفتنشم نداشت
دل اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی نکنه چی؟
واقعا می مردم وای از دست این غرور لعنتی دل که معشوق بودی
اما گناه او چیست؟
دلی که لحظه ی بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست
رفتی؟
خدا پشتو پناهت
فراموش کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا می خواست و عاشقم می شدی
خواستم زندگی کنم در را بستند
ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است
ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است
ميخواستم گريه کنم گفتند بهانه است
ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است
به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است
پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده شوم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر